دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۴۰۴

ملت‌سازی بر بستر جغرافیای کردستان

ملت‌سازی بر بستر جغرافیای کردستان

مقدمه

فرایند ملت‌سازی (Nation-building) یکی از مهم‌ترین تحولات سیاسی ـ اجتماعی دوران مدرن است. ملتها، همچون دولتها، پدیده‌هایی تاریخی و ساخته‌شده هستند که در بستر تحولات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و گاه استعمار شکل گرفته‌اند. جغرافیای کردستان، که میان چهار دولت ایران، عراق، ترکیه و سوریه تقسیم شده، از بارزترین نمونه‌های یک جامعه‌ی قوم-ملّتی است که وارد فرایند ملت‌سازی شده اما تاکنون به تشکیل دولت-ملت مستقل نرسیده است. پرسش اصلی این پژوهش آن است که: آیا می‌توان از ملت کرد سخن گفت؟ آیا ملت بدون دولت مفهوم دارد؟ و ملت‌سازی در کردستان چه موانعی داشته و چه نمونه‌های تاریخی مشابهی وجود دارد؟

۱. چارچوب نظری ملت و ملت‌سازی

۱.۱ تعریف ملت

در نظریه‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی، ملت معمولاً بر اساس عنصرهایی چون:

·       زبان مشترک

·       فرهنگ و حافظۀ تاریخی مشترک

·       سرزمین تاریخی/خیالی مشترک

·       احساس هم‌سرنوشتی و خودآگاهی جمعی

·       میل به اداره‌ی سیاسی خود

تعریف می‌شود. اندرسون، ملت را «جماعت‌های تصوّر‌شده» می‌نامد؛ یعنی جوامعی که اعضای آن، خود را بخشی از یک هویت کلان مشترک تصور می‌کنند.

۱.۲ ملت بدون دولت

بسیاری از اندیشمندان (مانند هاس، گلنر، اسمیت) معتقدند که ملت لزوماً داشتن دولت مستقل را شرط تعریف ملت نمی‌دانند. در واقع دو مفهوم متفاوت داریم:

 

Nation (ملت): یک هویت جمعی با عناصر فرهنگی و تاریخی مشترک

 

  Nation-state (دولتملت): ملتی که صاحب دولت مستقل و حاکمیتی واحد شده است.

بنابراین از لحاظ علمی کاملاً پذیرفته شده است که:

✔️ ملت می‌تواند بدون دولت وجود داشته باشد.

نمونه‌ها: فلسطینی‌ها پیش از تشکیل دولت، ارمنی‌ها پیش از ۱۹۱۸، اسلوواکی‌ها پیش از ۱۹۹۳، کروات‌ها پیش از استقلال، یهودیان پیش از ۱۹۴۸ و غیره.

۲. کردها: یک اجتماع قوم-ملّتی در مسیر ملت‌سازی

۲.۱ عناصر شکل‌دهندۀ ملت در جامعۀ کرد

کردها به‌طور گسترده دارای عناصر تعریف‌کنندهٔ ملت هستند:

 

·           زبان‌ کردی (کورمانجی، سورانی، لکی،...) که شاخه‌ای مستقل از زبانهای ایرانی شمال‌غربی‌اند.

·           سرزمین تاریخی کردستان با حافظۀ جغرافیایی مستمر.

·           فرهنگ، فولکلور، موسیقی، جشن‌ها و اسطوره‌های مشترک.

·           هویت جمعی و احساس هم‌سرنوشتی که در یک قرن اخیر بسیار تقویت شده است.

·           جنبش‌ها و سازمان‌های سیاسی مشترک که ایدۀ «ملت کرد» را تقویت کرده‌اند.

·           در اغلب چارچوب‌های نظری، این مؤلفه‌ها برای تعریف ملت کافی است.

۳. موانع ملت‌سازی کردها

۳.۱ تقسیم جغرافیایی کردستان

پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی، بر اساس قراردادهای سایکسپیکو و لوزان، کردستان میان چهار دولت تقسیم شد. این تقسیم:

 

·       انسجام ارتباطی و سیاسی کردها را تضعیف کرد،

·       امکان شکل‌گیری یک مرکز سیاسی واحد را از میان برد،

·       و سیاست‌های آسیمیلاسیون در کشورهای میزبان مانع تقویت نهادهای ملی کردی شد.

۳.۲ سیاست‌های دولت‌های منطقه

در بسیاری از دوره‌ها، دولت‌های ایران، عراق، ترکیه و سوریه سیاست‌هایی چون:

·       محدودسازی زبان کردی،

·       انکار هویت ملی کردها،

·       تمرکزگرایی شدید،

·       جابه‌جایی جمعیتی،

·       و سرکوب سیاسی

را دنبال کرده‌اند که مانع شکل‌گیری ملتدولت کرد شده است.

 

۳.۳ نبود دولت مرکزی کرد

وجود چندین جنبش مستقل کردی (در ایران، عراق، ترکیه و سوریه) موجب شده که کردها به‌جای یک پروژۀ ملی واحد، چند پروژهٔ منطقه‌ای موازی داشته باشند.

۴. ملت‌هایی که وضعیتی شبیه کردها داشتند اما امروز دولت دارند

نقاط مقایسه‌ای مهم:

۴.۱ ارمنستان

پیش از ۱۹۱۸ فاقد دولت مستقل بود.

ارمنی‌ها در ایران، عثمانی و روسیه پراکنده بودند.

سپس با فروپاشی امپراتوری‌ها، فرصت دولت‌سازی پیدا کردند.

۴.۲ اسلوونی، کرواسی، مقدونیه، بوسنی

جزو یوگسلاوی بوده و دولت مستقل نداشتند.

پس از فروپاشی ساختار فدرالی یوگسلاوی، تبدیل به دولتملت‌های مستقل شدند.

۴.۳ جمهوری‌های بالتیک (لیتوانی، لتونی، استونی)

دهه‌ها تحت سلطۀ شوروی بودند.

پس از فروپاشی USSR به دولتملت تبدیل شدند.

 

۴.۴ اسرائیل/یهود

هزاران سال بدون دولت.

هویت ملی با زبان، مذهب و حافظۀ تاریخی حفظ شد.

پس از جنگ جهانی دوم دولت تشکیل دادند.

این نمونه‌ها نشان می‌دهد که نبود دولت، به معنای نبود ملت نیست؛ بلکه دولت محصول «شرایط تاریخی» است، نه ذات ملت.

۵. آیا می‌توان مردم کردستان را یک ملت دانست؟

بر اساس معیارهای علمی در انسان‌شناسی و علوم سیاسی، پاسخ تقریباً همه پژوهشگران این است:

✔️ بله، کردها یک ملت‌اند ـ حتی اگر دولت مستقل نداشته باشند.

دلایل:

·       زبان مشترک با ریشهٔ واحد

·       سرزمین تاریخی مشترک

·       فرهنگ و حافظۀ مشترک

·       آگاهی ملی در حال افزایش

·       جنبش‌های سیاسی و اجتماعی مشترک

·       پیوستگی تاریخی هویت کردی از دوران باستان تا امروز

ملت‌بودن یک «ارزیابی هویتی و فرهنگی» است، نه «مسئلۀ حقوقی داشتن دولت».

 

۶. جمع‌بندی

ملت‌سازی در کردستان، فرایندی تاریخی است که بر پایهٔ زبان، فرهنگ، سرزمین و آگاهی جمعی شکل گرفته؛ اما به دلیل موانع ژئوپولیتیکی و تقسیم سرزمینی، هنوز به تشکیل دولتملت نرسیده است. با این حال، بر پایهٔ نظریه‌های معتبر علوم سیاسی، ملتِ کرد یک واقعیت جامعه‌شناختی و تاریخی محسوب می‌شود، حتی بدون داشتن دولت مستقل.

 

جمعه، آبان ۲۳، ۱۴۰۴

وجدان به‌مثابه معیار نهایی اخلاق: تحلیلی فلسفی با اشاره به مسئلۀ کوردستان


وجدان به‌مثابه معیار نهایی اخلاق: تحلیلی فلسفی با اشاره به مسئلۀ کوردستان

 

چکیده

این مقاله به تحلیل مفهوم «وجدان» به‌مثابه یکی از بنیادی‌ترین توانایی‌های اخلاقی انسان می‌پردازد و نشان می‌دهد که چرا هر ایدئولوژیچه دینی و چه سکولارپیش از پذیرفته شدن باید از فیلتر وجدان عبور کند. در بخش نهایی، از این دیدگاه برای واکاوی مسئلۀ تاریخیاجتماعی کوردستان استفاده می‌شود؛ جغرافیایی که تجزیه و خشونت ساختاری علیه مردم آن در صد سال اخیر، مثال بارزی از «تعطیلی وجدان جمعی» در سطح منطقه‌ای و جهانی بوده است. مقاله نتیجه می‌گیرد که بی‌تفاوتی ایدئولوژیک در برابر رنج یک ملت، نشانگر آن است که نظم‌های سیاسی، دینی و فکری موجود در آزمون وجدان ناکام مانده‌اند.

 

۱. مقدمه

در جهانی که به‌شدت تحت تأثیر ایدئولوژی‌های ملی، دینی، سیاسی و اقتصادی است، مسئلۀ «معیار اخلاقی» بیش از پیش اهمیت یافته است. انسان معاصر میان صدها نظام ارزشی قرار دارد که هر یک ادعای حقیقت و عدالت می‌کنند. پرسش اصلی آن است که: با چه معیاری می‌توانیم درستی یا نادرستی یک ایدئولوژی را بسنجیم؟

در پاسخ به این پرسش، مفهوم «وجدان» جایگاهی محوری داردنه به‌عنوان احساسات زودگذر، بلکه به‌عنوان سازوکار درونی سنجش اخلاقی که پیش از هر قانون بیرونی عمل می‌کند. این مقاله تلاش می‌کند این مفهوم را به‌صورت نظام‌مند بررسی کرده و سپس نشان دهد که چگونه نادیده گرفتن وجدان جمعی در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی منجر به فاجعه‌های تاریخی شده است؛ فاجعه‌هایی که نمونهٔ برجستۀ آن در تاریخ معاصر، سرنوشت ملت کورد است.

۲. تعریف وجدان: رویکرد فلسفی و انسان‌شناختی

۲۱. وجدان در سنت فلسفی غرب

کانت وجدان را «دادگاه درونی» می‌نامد؛ نهادی که انسان را در برابر خودش مسئول می‌کند، حتی بدون وجود ناظر بیرونی. در این نگاه، وجدان نه فرمان‌بَر دین است و نه تابع دولت؛ بلکه حقیقتی خودبنیاد است.

 

در فلسفه‌های اگزیستانسیالیستی، همچون هایدگر، وجدان «ندای بودنِ اصیل» استفراخوانی که انسان را از سقوط به پیروی کورکورانه بازمی‌دارد.

۲۲. وجدان در سنت‌های شرقی و اسلامی

در عرفان اسلامی، به‌ویژه نزد سهروردی، وجدان «نور درونی» است که مجموعۀ ادراکات اخلاقی و حضوری انسان را روشن می‌کند. در این سنت‌ها، وجدان امری الهی تلقی می‌شود که پیش از شریعت و فقه وجود دارد.

۲۳. ویژگی‌های انسان‌شناختی وجدان

وجدان سه بعد اساسی دارد:

خودآگاهی اخلاقی: توانایی تحلیل انگیزه‌ها و پیامدها.

همدلی: احساس درد یا شادی دیگری همچون درد یا شادی خود.

اراده اخلاقی: انتخاب خیر حتی وقتی برای فرد هزینه دارد.

در نتیجه، وجدان مفهومی زیستیروانی نیست؛ بلکه ساختاری اخلاقیمعرفتی است که هم فردی و هم جمعی عمل می‌کند.

۳. ایدئولوژی و خطر جانشینیِ وجدان

۳۱. ایدئولوژی به‌مثابه نظام بسته

ایدئولوژی‌هاچه دینی باشند، چه قومی یا سیاسیاغلب خود را «تنها حقیقت ممکن» معرفی می‌کنند. این انحصارگرایی بزرگ‌ترین خطر آن‌هاست، زیرا ظرفیت به‌حاشیه‌راندن انسانیت را ایجاد می‌کند.

۳۲. زوال وجدان در نظام‌های ایدئولوژیک

وقتی معیار اخلاق «فرمان» می‌شود و نه «تشخیص درونی»، وجدان به تعلیق درمی‌آید. تاریخ خشونت‌های سازمان‌یافته، از پاکسازی‌ها گرفته تا جنگ‌ها، همگی نتیجۀ برتری‌دادنِ ایدئولوژی بر وجدان است.

 

 

 

۳۳. ضرورت فیلتر اخلاقی

براساس استدلال این مقاله:

هیچ ایدئولوژیچه آسمانی و چه زمینیقبل از عبور از فیلتر وجدان، حق مشروعیت اخلاقی ندارد.

این اصل بنیادی، معیار سنجش عدالت در مقیاس جهانی است.

۴. مسئلۀ کوردستان: آزمون شکست‌خوردۀ وجدان جهانی

۴۱. تجزیه جغرافیا و پیامدهای آن

پس از تحولات سیاسی قرن بیستم، جغرافیای تاریخی کوردستان به چندین بخش تقسیم شد. این تقسیم، نه بر مبنای خواست مردم، بلکه نتیجۀ توافق‌های سیاسی میان دولت‌ها بود. پیامدهای این تجزیه شامل:

محدودیت‌های سیستماتیک فرهنگی و زبانی،

توزیع نامتوازن قدرت،

شکل‌گیری خشونت ساختاری،

و دوره‌هایی از سرکوب و قتل‌عام.

۴۲. مسئلۀ وجدان جهانی

پرسش اصلی این مقاله این است:

چگونه ممکن است رنج یک ملتِ چندمیلیونی، در برابر چشم جهان، بدون واکنش مؤثر باقی بماند؟

پاسخ، در «تعطیلی وجدان جمعی» نهفته است. بسیاری از دولت‌ها و حتی نهادهای بین‌المللی، واکنش خود را نه براساس اخلاق جهانی، بلکه براساس منافع سیاسی تنظیم کرده‌اند. در چنین شرایطی، انسانیت به حاشیه می‌رود و ایدئولوژی (چه ملی، چه اقتصادی، چه مذهبی) تعیین‌کننده می‌شود.

۴۳. نمونه‌های تاریخی از وجدان‌های خاموش

در دوره‌هایی از قرن بیستم و بیست‌ویکم، مردم کورد با:

عملیات‌های نظامی گسترده،

کوچاندن‌های اجباری،

نابودی روستاها،

و کشتارهای جمعی روبه‌رو شدند.

اما واکنش جهانی به‌طور کلی بسیار ضعیف بود. این امر نشان می‌دهد که حتی در عصر مدرن نیز وجدان جهانی به‌راحتی می‌تواند در برابر منافع سیاسی خاموش شود.

۴۴. اهمیت بازگشت به معیار وجدان

تحلیل این بخش نشان می‌دهد که اگر نظام‌های سیاسی منطقه‌ای و جهانی براساس «وجدان» عمل می‌کردند، بسیاری از این فجایع یا اتفاق نمی‌افتاد یا در همان آغاز متوقف می‌شد.

وجدان در اینجا تنها یک مفهوم فردی نیست؛ بلکه معیاری برای سیاست اخلاقی است.

۵. نتیجه‌گیری

وجدان، بنیانی‌ترین معیار اخلاقی در تاریخ انسان است؛ معیاری که پیش از دین، پیش از دولت و پیش از هر ایدئولوژی وجود دارد. تحلیل فلسفی این مقاله نشان داد که هر نظام فکری یا سیاسی که از وجدان عبور نکند، دیر یا زود به خشونت ساختاری منجر خواهد شد. مسئلۀ کوردستان نمونهٔ روشنی از این واقعیت است: بی‌عدالتی‌های مکرر علیه مردم این جغرافیا، نشان می‌دهد که وجدان جهانی، تحت تأثیر ایدئولوژی‌های سیاسی و منافع، بارها به سکوت کشیده شده است.

بنابراین بازگشت به معیار وجدانبه‌مثابه معیار سنجش نهایی هر ایدئولوژینه تنها ضرورت اخلاقی، بلکه شرط بقای انسانیت در جهان معاصر است.

چهار نور بر پهنۀ گیتی

 


چهار نور بر پهنۀ گیتی

 

در شبی که جهان

زیر سقف آهن و دود نفس می‌کشد،

صدایی می‌آید

نه از آسمان،

که از درون جانِ انسان.

 

می‌گوید:

 

بپرس

آنجا که سقراط

با یک سؤال

برتافته هر امپراتوری می‌شود.

پرسشی که

سنگ را می‌لرزاند

و انسان را

از خواب هزارساله بیدار می‌کند.

 

ببین

آنجا که بودا

با سکوتی نرم

قلب را از سایه‌ها می‌رهاند.

دیگر جهان، دشمن نیست؛

ذهنی‌ست

که اگر آرام شود،

کوه نیز

نفَسِ گرمِ دوست می‌گیرد.

 

بتاب

آنجا که سهروردی

چراغ را درون ما می‌گذارد و می‌گوید:

«نور من،

نور تو را روشن کند

و نور تو،

چراغ دیگری را.»

و جهان،

این‌گونه از تاریکی می‌گریزد؛

نه با شمشیر،

با درخشیدن یک انسان.

 

بساز

آنجا که نیچه فریاد می‌زند:

«از خاکستر خویش برخیز!

جهان را

نه به تو دادند،

نه برایت نوشتند.

معنایش را

تو باید بیافرینی.»

 

و من،

در میان این چهار صدا

راهی می‌جویم؛

راهی که نه تنها

به بیرون،

که به درون می‌رود؛

جایی که انسان

از پرسش،

به حضور،

از حضور،

به نور،

و از نور،

به آزادی می‌رسد.


این شعر چهار لایه بنیادینِ آگاهی انسانی را در قالب چهار فیلسوفِ نمادین به‌هم پیوند می‌دهد: سقراط نمایندۀ آگاهیِ انتقادی است، جایی که پرسش، انسان را از سلطۀ سنت و قدرت رها می‌کند؛ بودا آگاهیِ حضوری را می‌آورد که رهایی نه از بیرون، بلکه از مشاهده و خودشناسی درونی برمی‌خیزد؛ سهروردی آگاهیِ اشراقی را می‌نمایاند، جایی که شناخت نه فقط دانستن، بلکه «درخشیدن» و پیوند نورانی انسان‌هاست؛ و نیچه آگاهیِ اراده‌ساز را طرح می‌کند، آگاهی‌ای که از انسان می‌خواهد معنای جهان را خود بیافریند. شعر با حرکت از پرسش به حضور، از حضور به نور، و از نور به آفرینشِ ارزش، یک مسیر تکاملی برای آگاهی می‌سازد: انسان ابتدا بیدار می‌شود، سپس خود را می‌بیند، بعد در پیوند با دیگران می‌درخشد، و نهایتاً به آزادی خلاق می‌رسد. این مسیر، تاریخ فلسفه را نه به‌عنوان بحث‌های نظری، بلکه به‌مثابهٔ سیر تحول درونی انسان تفسیر می‌کند.

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۴۰۴

از مهر تا دیو

 

از  مهر تا دیو

 

در روزگاری دور،

پیش از آنکه شاهان بر آسمان خط بکشند،

و خدایان را شماره‌گذاری کنند،

«دیۆ» به معنای خدا بود،

نوری در دلِ سنگ،

نه دژخیمِ شب.

 

اما روزی،

فرمانروایی از تبارِ قدرت برخاست،

با جامه‌ی ایمان،

و گفت:

«یک خدا، یک شاه، یک راه.»

پس دیگر خدایان را دفن کرد

در زیر کوهها،

در غارهای مهر،

تا مردم تنها نوری را ببینند

که از کاخ می‌تابد.

 

از آن روز،

نور شد سلاحِ پادشاهان،

و تاریکی، تهمتِ آزادی.

«دیۆ» از «خدا» به «دیو» بدل شد،

و هر که نوری در دل داشت،

«دیوپرست» نام گرفت.

 

اما نورِ راستین،

دفن نمی‌شود.

او از خاکِ فراموشی سر می‌زند،

در چشمانِ کودکی،

در دلِ درویشی،

در صدای یاری که می‌گوید:

خدا در درونِ توست،

نه در فرمانِ شاه.

 

روزی خواهد آمد،

که انسان بفهمد:

تاریکی، دشمنِ نور نیست،

سایه‌ی اوست.

و بی‌سایه،

نور، خود را نمی‌شناسد.

این شعر، بازخوانی اسطوره‌ای و فلسفیِ یکی از تحولات بزرگ تاریخ ئێران (ایران) باستان است: دگرگونیِ«دیۆ» به «دیو» و «نور» به ابزار سلطه. در سطح تاریخی، شعر به دوران هخامنشی اشاره دارد، زمانی که شاهان برای یکسان‌سازی سیاسی و دینیِ امپراتوری خود، آیین‌های کهنِ مادها، هوریان، میتانی‌ها و سومریان را که مبتنی بر چندگانگیِ مقدس، پرستشِ نیروهای طبیعی و وحدتِ نور و تاریکی بودند، سرکوب کردند. در این فرایند، با رسمی‌کردن زرتشتی‌گری در دربار و ساختن مفهوم «اهورامزدا» در برابر «دیو»، معنای دیرینه‌ی واژه‌ها وارونه شد: «دیۆ» که در زبانهای باستانی و میدی به معنی خدا و نیروهای روشن بود، به «دیو» یعنی دشمنِ خدا تبدیل گشت. شعر در لایه‌ی فلسفی، این واژگون‌سازی را نقد می‌کند و نشان می‌دهد چگونه پادشاهان، نور را از دلِ انسان به کاخ قدرت منتقل کردند، و تاریکی را نماد شر ساختند تا آزادی و تفکر را سرکوب کنند. اما در پایان، پیام شعر بازگشتِ نور است؛ نوری که در دلِ خاک و فراموشی، درونِ انسان زنده می‌ماند و سرانجام درمی‌یابد که تاریکی نه دشمنِ او، بلکه آینه‌ی شناختِ اوست.