جمعه، آبان ۲۳، ۱۴۰۴

وجدان به‌مثابه معیار نهایی اخلاق: تحلیلی فلسفی با اشاره به مسئلۀ کوردستان


وجدان به‌مثابه معیار نهایی اخلاق: تحلیلی فلسفی با اشاره به مسئلۀ کوردستان

 

چکیده

این مقاله به تحلیل مفهوم «وجدان» به‌مثابه یکی از بنیادی‌ترین توانایی‌های اخلاقی انسان می‌پردازد و نشان می‌دهد که چرا هر ایدئولوژیچه دینی و چه سکولارپیش از پذیرفته شدن باید از فیلتر وجدان عبور کند. در بخش نهایی، از این دیدگاه برای واکاوی مسئلۀ تاریخیاجتماعی کوردستان استفاده می‌شود؛ جغرافیایی که تجزیه و خشونت ساختاری علیه مردم آن در صد سال اخیر، مثال بارزی از «تعطیلی وجدان جمعی» در سطح منطقه‌ای و جهانی بوده است. مقاله نتیجه می‌گیرد که بی‌تفاوتی ایدئولوژیک در برابر رنج یک ملت، نشانگر آن است که نظم‌های سیاسی، دینی و فکری موجود در آزمون وجدان ناکام مانده‌اند.

 

۱. مقدمه

در جهانی که به‌شدت تحت تأثیر ایدئولوژی‌های ملی، دینی، سیاسی و اقتصادی است، مسئلۀ «معیار اخلاقی» بیش از پیش اهمیت یافته است. انسان معاصر میان صدها نظام ارزشی قرار دارد که هر یک ادعای حقیقت و عدالت می‌کنند. پرسش اصلی آن است که: با چه معیاری می‌توانیم درستی یا نادرستی یک ایدئولوژی را بسنجیم؟

در پاسخ به این پرسش، مفهوم «وجدان» جایگاهی محوری داردنه به‌عنوان احساسات زودگذر، بلکه به‌عنوان سازوکار درونی سنجش اخلاقی که پیش از هر قانون بیرونی عمل می‌کند. این مقاله تلاش می‌کند این مفهوم را به‌صورت نظام‌مند بررسی کرده و سپس نشان دهد که چگونه نادیده گرفتن وجدان جمعی در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی منجر به فاجعه‌های تاریخی شده است؛ فاجعه‌هایی که نمونهٔ برجستۀ آن در تاریخ معاصر، سرنوشت ملت کورد است.

۲. تعریف وجدان: رویکرد فلسفی و انسان‌شناختی

۲۱. وجدان در سنت فلسفی غرب

کانت وجدان را «دادگاه درونی» می‌نامد؛ نهادی که انسان را در برابر خودش مسئول می‌کند، حتی بدون وجود ناظر بیرونی. در این نگاه، وجدان نه فرمان‌بَر دین است و نه تابع دولت؛ بلکه حقیقتی خودبنیاد است.

 

در فلسفه‌های اگزیستانسیالیستی، همچون هایدگر، وجدان «ندای بودنِ اصیل» استفراخوانی که انسان را از سقوط به پیروی کورکورانه بازمی‌دارد.

۲۲. وجدان در سنت‌های شرقی و اسلامی

در عرفان اسلامی، به‌ویژه نزد سهروردی، وجدان «نور درونی» است که مجموعۀ ادراکات اخلاقی و حضوری انسان را روشن می‌کند. در این سنت‌ها، وجدان امری الهی تلقی می‌شود که پیش از شریعت و فقه وجود دارد.

۲۳. ویژگی‌های انسان‌شناختی وجدان

وجدان سه بعد اساسی دارد:

خودآگاهی اخلاقی: توانایی تحلیل انگیزه‌ها و پیامدها.

همدلی: احساس درد یا شادی دیگری همچون درد یا شادی خود.

اراده اخلاقی: انتخاب خیر حتی وقتی برای فرد هزینه دارد.

در نتیجه، وجدان مفهومی زیستیروانی نیست؛ بلکه ساختاری اخلاقیمعرفتی است که هم فردی و هم جمعی عمل می‌کند.

۳. ایدئولوژی و خطر جانشینیِ وجدان

۳۱. ایدئولوژی به‌مثابه نظام بسته

ایدئولوژی‌هاچه دینی باشند، چه قومی یا سیاسیاغلب خود را «تنها حقیقت ممکن» معرفی می‌کنند. این انحصارگرایی بزرگ‌ترین خطر آن‌هاست، زیرا ظرفیت به‌حاشیه‌راندن انسانیت را ایجاد می‌کند.

۳۲. زوال وجدان در نظام‌های ایدئولوژیک

وقتی معیار اخلاق «فرمان» می‌شود و نه «تشخیص درونی»، وجدان به تعلیق درمی‌آید. تاریخ خشونت‌های سازمان‌یافته، از پاکسازی‌ها گرفته تا جنگ‌ها، همگی نتیجۀ برتری‌دادنِ ایدئولوژی بر وجدان است.

 

 

 

۳۳. ضرورت فیلتر اخلاقی

براساس استدلال این مقاله:

هیچ ایدئولوژیچه آسمانی و چه زمینیقبل از عبور از فیلتر وجدان، حق مشروعیت اخلاقی ندارد.

این اصل بنیادی، معیار سنجش عدالت در مقیاس جهانی است.

۴. مسئلۀ کوردستان: آزمون شکست‌خوردۀ وجدان جهانی

۴۱. تجزیه جغرافیا و پیامدهای آن

پس از تحولات سیاسی قرن بیستم، جغرافیای تاریخی کوردستان به چندین بخش تقسیم شد. این تقسیم، نه بر مبنای خواست مردم، بلکه نتیجۀ توافق‌های سیاسی میان دولت‌ها بود. پیامدهای این تجزیه شامل:

محدودیت‌های سیستماتیک فرهنگی و زبانی،

توزیع نامتوازن قدرت،

شکل‌گیری خشونت ساختاری،

و دوره‌هایی از سرکوب و قتل‌عام.

۴۲. مسئلۀ وجدان جهانی

پرسش اصلی این مقاله این است:

چگونه ممکن است رنج یک ملتِ چندمیلیونی، در برابر چشم جهان، بدون واکنش مؤثر باقی بماند؟

پاسخ، در «تعطیلی وجدان جمعی» نهفته است. بسیاری از دولت‌ها و حتی نهادهای بین‌المللی، واکنش خود را نه براساس اخلاق جهانی، بلکه براساس منافع سیاسی تنظیم کرده‌اند. در چنین شرایطی، انسانیت به حاشیه می‌رود و ایدئولوژی (چه ملی، چه اقتصادی، چه مذهبی) تعیین‌کننده می‌شود.

۴۳. نمونه‌های تاریخی از وجدان‌های خاموش

در دوره‌هایی از قرن بیستم و بیست‌ویکم، مردم کورد با:

عملیات‌های نظامی گسترده،

کوچاندن‌های اجباری،

نابودی روستاها،

و کشتارهای جمعی روبه‌رو شدند.

اما واکنش جهانی به‌طور کلی بسیار ضعیف بود. این امر نشان می‌دهد که حتی در عصر مدرن نیز وجدان جهانی به‌راحتی می‌تواند در برابر منافع سیاسی خاموش شود.

۴۴. اهمیت بازگشت به معیار وجدان

تحلیل این بخش نشان می‌دهد که اگر نظام‌های سیاسی منطقه‌ای و جهانی براساس «وجدان» عمل می‌کردند، بسیاری از این فجایع یا اتفاق نمی‌افتاد یا در همان آغاز متوقف می‌شد.

وجدان در اینجا تنها یک مفهوم فردی نیست؛ بلکه معیاری برای سیاست اخلاقی است.

۵. نتیجه‌گیری

وجدان، بنیانی‌ترین معیار اخلاقی در تاریخ انسان است؛ معیاری که پیش از دین، پیش از دولت و پیش از هر ایدئولوژی وجود دارد. تحلیل فلسفی این مقاله نشان داد که هر نظام فکری یا سیاسی که از وجدان عبور نکند، دیر یا زود به خشونت ساختاری منجر خواهد شد. مسئلۀ کوردستان نمونهٔ روشنی از این واقعیت است: بی‌عدالتی‌های مکرر علیه مردم این جغرافیا، نشان می‌دهد که وجدان جهانی، تحت تأثیر ایدئولوژی‌های سیاسی و منافع، بارها به سکوت کشیده شده است.

بنابراین بازگشت به معیار وجدانبه‌مثابه معیار سنجش نهایی هر ایدئولوژینه تنها ضرورت اخلاقی، بلکه شرط بقای انسانیت در جهان معاصر است.

چهار نور بر پهنۀ گیتی

 


چهار نور بر پهنۀ گیتی

 

در شبی که جهان

زیر سقف آهن و دود نفس می‌کشد،

صدایی می‌آید

نه از آسمان،

که از درون جانِ انسان.

 

می‌گوید:

 

بپرس

آنجا که سقراط

با یک سؤال

برتافته هر امپراتوری می‌شود.

پرسشی که

سنگ را می‌لرزاند

و انسان را

از خواب هزارساله بیدار می‌کند.

 

ببین

آنجا که بودا

با سکوتی نرم

قلب را از سایه‌ها می‌رهاند.

دیگر جهان، دشمن نیست؛

ذهنی‌ست

که اگر آرام شود،

کوه نیز

نفَسِ گرمِ دوست می‌گیرد.

 

بتاب

آنجا که سهروردی

چراغ را درون ما می‌گذارد و می‌گوید:

«نور من،

نور تو را روشن کند

و نور تو،

چراغ دیگری را.»

و جهان،

این‌گونه از تاریکی می‌گریزد؛

نه با شمشیر،

با درخشیدن یک انسان.

 

بساز

آنجا که نیچه فریاد می‌زند:

«از خاکستر خویش برخیز!

جهان را

نه به تو دادند،

نه برایت نوشتند.

معنایش را

تو باید بیافرینی.»

 

و من،

در میان این چهار صدا

راهی می‌جویم؛

راهی که نه تنها

به بیرون،

که به درون می‌رود؛

جایی که انسان

از پرسش،

به حضور،

از حضور،

به نور،

و از نور،

به آزادی می‌رسد.


این شعر چهار لایه بنیادینِ آگاهی انسانی را در قالب چهار فیلسوفِ نمادین به‌هم پیوند می‌دهد: سقراط نمایندۀ آگاهیِ انتقادی است، جایی که پرسش، انسان را از سلطۀ سنت و قدرت رها می‌کند؛ بودا آگاهیِ حضوری را می‌آورد که رهایی نه از بیرون، بلکه از مشاهده و خودشناسی درونی برمی‌خیزد؛ سهروردی آگاهیِ اشراقی را می‌نمایاند، جایی که شناخت نه فقط دانستن، بلکه «درخشیدن» و پیوند نورانی انسان‌هاست؛ و نیچه آگاهیِ اراده‌ساز را طرح می‌کند، آگاهی‌ای که از انسان می‌خواهد معنای جهان را خود بیافریند. شعر با حرکت از پرسش به حضور، از حضور به نور، و از نور به آفرینشِ ارزش، یک مسیر تکاملی برای آگاهی می‌سازد: انسان ابتدا بیدار می‌شود، سپس خود را می‌بیند، بعد در پیوند با دیگران می‌درخشد، و نهایتاً به آزادی خلاق می‌رسد. این مسیر، تاریخ فلسفه را نه به‌عنوان بحث‌های نظری، بلکه به‌مثابهٔ سیر تحول درونی انسان تفسیر می‌کند.

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۴۰۴

از مهر تا دیو

 

از  مهر تا دیو

 

در روزگاری دور،

پیش از آنکه شاهان بر آسمان خط بکشند،

و خدایان را شماره‌گذاری کنند،

«دیۆ» به معنای خدا بود،

نوری در دلِ سنگ،

نه دژخیمِ شب.

 

اما روزی،

فرمانروایی از تبارِ قدرت برخاست،

با جامه‌ی ایمان،

و گفت:

«یک خدا، یک شاه، یک راه.»

پس دیگر خدایان را دفن کرد

در زیر کوهها،

در غارهای مهر،

تا مردم تنها نوری را ببینند

که از کاخ می‌تابد.

 

از آن روز،

نور شد سلاحِ پادشاهان،

و تاریکی، تهمتِ آزادی.

«دیۆ» از «خدا» به «دیو» بدل شد،

و هر که نوری در دل داشت،

«دیوپرست» نام گرفت.

 

اما نورِ راستین،

دفن نمی‌شود.

او از خاکِ فراموشی سر می‌زند،

در چشمانِ کودکی،

در دلِ درویشی،

در صدای یاری که می‌گوید:

خدا در درونِ توست،

نه در فرمانِ شاه.

 

روزی خواهد آمد،

که انسان بفهمد:

تاریکی، دشمنِ نور نیست،

سایه‌ی اوست.

و بی‌سایه،

نور، خود را نمی‌شناسد.

این شعر، بازخوانی اسطوره‌ای و فلسفیِ یکی از تحولات بزرگ تاریخ ئێران (ایران) باستان است: دگرگونیِ«دیۆ» به «دیو» و «نور» به ابزار سلطه. در سطح تاریخی، شعر به دوران هخامنشی اشاره دارد، زمانی که شاهان برای یکسان‌سازی سیاسی و دینیِ امپراتوری خود، آیین‌های کهنِ مادها، هوریان، میتانی‌ها و سومریان را که مبتنی بر چندگانگیِ مقدس، پرستشِ نیروهای طبیعی و وحدتِ نور و تاریکی بودند، سرکوب کردند. در این فرایند، با رسمی‌کردن زرتشتی‌گری در دربار و ساختن مفهوم «اهورامزدا» در برابر «دیو»، معنای دیرینه‌ی واژه‌ها وارونه شد: «دیۆ» که در زبانهای باستانی و میدی به معنی خدا و نیروهای روشن بود، به «دیو» یعنی دشمنِ خدا تبدیل گشت. شعر در لایه‌ی فلسفی، این واژگون‌سازی را نقد می‌کند و نشان می‌دهد چگونه پادشاهان، نور را از دلِ انسان به کاخ قدرت منتقل کردند، و تاریکی را نماد شر ساختند تا آزادی و تفکر را سرکوب کنند. اما در پایان، پیام شعر بازگشتِ نور است؛ نوری که در دلِ خاک و فراموشی، درونِ انسان زنده می‌ماند و سرانجام درمی‌یابد که تاریکی نه دشمنِ او، بلکه آینه‌ی شناختِ اوست.

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۴۰۴

غارهای روشن

 


غارهای روشن

 

ما،

فرزندانِ برق و آهنیم...

دختران سیلیکون و شیشه،

پسران نورِ مصنوع و خوابِ دیجیتال.

 

ما،

آسمان را شکستیم،

دریا را دوختیم،

اتم را در مشت گرفتیم ....

و دل را،

در راهِ سود و سرعت، گم کردیم.

 

نوری که سهروردی گفت،

دیگر در ما نمی‌تابد؛

نورِ من، نورِ تو را روشن نمی‌کند،

نورِ تو،

دیگر راهِ دیگری را نمی‌یابد.

 

ما،

در میانِ هزار فانوسِ برقی،

خاموش تر از همیشه‌ایم؛

در میانِ میلیونها اتصالِ بی‌سیم،

تنها‌تر از غارهای نخستین.

 

غرب...

با دستهای آهنینش،

جهان را ساخت،

اما از خاک برید،

از آوازِ پرنده،

از بوی نانِ تازه،

و در برجهای بلور،

به یادِ درختان گریه کرد.

 

انسانِ امروز،

می‌دود، بی‌آنکه بداند کجا،

می‌خندد، بی‌آنکه دلش بخندد،

دوست دارد،

بی‌آنکه عشق در او جاری شود.

 

و نوری که باید

از انسان به انسان بتابد،

کم‌سو شده است ...

نه از نبودِ خورشید،

بلکه از فراموشیِ یکدیگر.

 

اکنون،

هرکس در غارِ درونِ خویش،

به دنبالِ شعله‌ای می‌گردد

که زمانی،

به نامِ انسان می‌سوخت.



این شعر، روایتی است از انسان معاصر که در هیاهوی علم و تکنولوژی، از خویشتن و از دیگران دور افتاده است. شاعر در آینه‌ای فلسفی، جهان امروز را می‌نگرد؛ جهانی که در آن انسان با دستهای آهنینش زمین و آسمان را گشوده، اما در درون، تهی و خاموش مانده است. نورِ سهروردی در این شعر نمادی از پیوند و شفقت انسانی است، نوری که روزگاری از دلِ انسان به انسان می‌تابید، اما اکنون در غبارِ فردگرایی و مصرف‌زدگی کم‌سو شده است. شعر، مرثیه‌ای است برای معنویت گمشده و در عین حال ندایی برای بازگشت به «غار درون»، جایی که شاید هنوز شعله‌ای کوچک از انسانیت، در انتظار بیداری است.

جمعه، آبان ۱۶، ۱۴۰۴

ملت کورد و تداوم نسل‌کشی در سایه‌ی سکوت و منافع قدرتها

 


ملت کورد و تداوم نسل‌کشی در سایه‌ی سکوت و منافع قدرتها

مقدمه

تاریخ ملت کورد سرشار از زخم‌های عمیق و نسل‌کشی‌هایی است که در چهار بخش کوردستان تکرار شده‌اند. این فجایع تنها محصول دیکتاتوری‌های محلی یا گروه‌های افراطی نیستند، بلکه ریشه در ساختارهای سیاسی، مذهبی و منافع منطقه‌ای و جهانی دارند.


از منظر فلسفه‌ی اشراق و حکمت خسروانی، می‌توان این تاریخ را جدالی میان نور و ظلمت دید: هر بار که اراده‌ای برای خاموش کردن نور هویت و فرهنگ کورد شکل گرفته، شعله‌ای دیگر از حقیقت در میان خاکسترها زبانه کشیده است.


شرق کوردستان: فرمان جهاد و قتل‌عام قارن‌ها

در نخستین سال‌های پس از انقلاب ۱۹۷۹ ایران، آیت‌الله خمینی با صدور فرمان «جهاد علیه کوردها»، سرکوب نظامی را مشروع ساخت. یکی از نخستین نمونه‌ها، قتل‌عام روستای قارن‌ها بود؛ جایی که ده‌ها غیرنظامی کورد قربانی شدند (Entessar, 1992). این رویداد، سرآغاز سیاستی بود که همواره کوردها را «دیگری» تعریف کرده و موجودیت آنان را تهدیدی برای یکپارچگی ایدئولوژیک نظام دانسته است.


شمال کوردستان: فاجعه‌ی درسیم

در سال‌های ۱۹۳۷۱۹۳۸، دولت ترکیه با عملیات گسترده‌ی نظامی در درسیم، هزاران کورد علوی را قتل‌عام کرد. بنا به پژوهش‌های تاریخی (van Bruinessen, 1994)، دست‌کم ۱۳ هزار نفر کشته و بیش از ۴۰ هزار نفر آواره شدند. بسیاری از زنان و کودکان به خانواده‌های ترک سپرده شدند تا هویت کوردی و علوی آنان پاک شود. تا دهه‌ها این فاجعه انکار شد، و تنها در سال ۲۰۱۱ اردوغان به‌طور نمادین عذرخواهی کرد، بدون هیچ اقدام عملی برای عدالت انتقالی.


جنوب کوردستان: انفال و حلبچه

میان سال‌های ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹، رژیم بعث عراق عملیات انفال را اجرا کرد؛ عملیاتی که طبق گزارش دیده‌بان حقوق بشر (1993) و دادگاه عالی عراق (2007)، به مرگ و ناپدیدی بیش از ۱۸۲ هزار نفر انجامید. هزاران زن و دختر به اسارت رفتند و به کشورهای عربی فروخته شدند. زمین، که در حکمت خسروانی سرچشمه‌ی زندگی است، در انفال به گور دسته‌جمعی بدل شد.

در ۱۶ مارس ۱۹۸۸، شهر حلبچه با سلاح‌های شیمیایی بمباران شد. تنها در چند دقیقه، بیش از ۵۰۰۰ نفر جان باختند و هزاران تن دیگر مجروح شدند (Amnesty International, 1988; OPCW, 2008). هم‌زمان، سران کشورهای عربی در کویت گرد هم آمده بودند؛ سکوت آنان و حتی حمایت برخی از صدام، نشان داد که منافع سیاسی بر کرامت انسانی ترجیح دارد.


غرب کوردستان: اشغال و مهندسی جمعیتی در عفرین

در سال ۲۰۱۸، ارتش ترکیه با همکاری گروه‌های اسلام‌گرای افراطی، شهر عفرین را اشغال کرد. بنا به گزارش کمیسیون مستقل سازمان ملل (UN HRC, 2019)، هزاران نفر آواره، اموال غارت و ساکنان بومی با خانواده‌های عرب و ترک‌تبار رادیکال جایگزین شدند. این اقدام شکلی از «مهندسی جمعیتی» بود که با حمایت فتوای مراجع دینی وابسته به دولت ترکیه مشروعیت‌بخشی شد.


شنگال: نسل‌کشی در قرن بیست‌ویکم

در تابستان ۲۰۱۴، داعش به شنگال حمله کرد. سازمان ملل (OHCHR, 2016) این حمله را به‌عنوان نسل‌کشی ایزدیان به رسمیت شناخت. نزدیک به ۵۰۰۰ زن و کودک به اسارت گرفته شدند و زنان در بازارهای برده‌فروشی در موصل و رقه معامله شدند. تلخ‌تر از خود جنایت، سکوت نهادهای دینی بود؛ هیچ‌یک از مراکز بزرگ مذهبی اهل سنت و شیعه این اعمال را تکفیر نکردند. پژوهشگران (Cook, 2015; Knysh, 2017) نشان داده‌اند که این سکوت ناشی از وجود زمینه‌های فقهی در متون سنتی بود؛ متونی که نیازمند بازخوانی انتقادی و اصلاح بنیادین‌اند.


تحلیل و نتیجه‌گیری

اگر از قارن‌ها در شرق کوردستان آغاز کنیم و به درسیم در شمال، از انفال و حلبچه در جنوب بگذریم و به عفرین و شنگال در غرب برسیم، یک حقیقت روشن می‌شود:


ملّت کورد، در چهار سوی مرزهای جغرافیایی‌اش، پیوسته قربانی سیاست‌های نسل‌کشی و پاکسازی قومی بوده است.

  • این فجایع نه استثنا، بلکه بخشی از ساختار قدرت در خاورمیانه‌اند.
  • سکوت منطقه‌ای و جهانی، چرخه‌ی تکرار آنها را تضمین کرده است.
  • اصلاح بنیادین متون دینی و پاسخ‌گویی حقوقی در سطح بین‌المللی، تنها راه جلوگیری از تکرار چنین جنایاتی است.

از منظر فلسفه‌ی اشراق، ظلمت هرگز توان خاموش کردن نور را ندارد. تاریخ کورد، از قارن‌ها تا شنگال، گواه آن است که هرچند بارها تلاش شده است نور یک ملت خاموش گردد، اما حقیقت و حیات دوباره در دل تاریکی برخاسته است.


هر کوردی که در بیابان‌ها زنده‌به‌گور شد، هر زنی که به اسارت برده شد، و هر کودکی که در خاموشی جان داد، دانه‌ای از همان نور بود که در دل ظلمت کاشته شد. این نور، هر بار که گمان می‌رفت خاموش شده، در جان نسل تازه‌ای شعله کشید.


اگرچه جهان بارها عدالت را دفن کرده و وجدان‌ها به خواب رفته‌اند، اما حقیقت همچون خورشید اشراق، همواره راه خود را از پس سایه‌ها باز می‌یابد
.


منابع (APA)

  • Amnesty International. (1988). Iraq: Chemical weapons against the Kurds. London: Amnesty International Publications.
  • Cook, D. (2015). Understanding Jihad (2nd ed.). University of California Press.
  • Entessar, N. (1992). Kurdish Ethnonationalism. Boulder: Lynne Rienner Publishers.
  • Human Rights Watch. (1993). Genocide in Iraq: The Anfal campaign against the Kurds. New York: HRW.
  • Iraqi High Tribunal. (2007). Judgment: Al-Anfal case. Baghdad.
  • Knysh, A. (2017). Sufism: A new history of Islamic mysticism. Princeton University Press.
  • Organisation for the Prohibition of Chemical Weapons (OPCW). (2008). Report on the use of chemical weapons in Halabja. The Hague.
  • Office of the United Nations High Commissioner for Human Rights (OHCHR). (2016). They came to destroy: ISIS crimes against the Yazidis. Geneva: United Nations Human Rights Council.
  • United Nations Human Rights Council (UN HRC). (2019). Report of the Independent International Commission of Inquiry on the Syrian Arab Republic. Geneva: United Nations.
  • United Nations. (1948). Convention on the Prevention and Punishment of the Crime of Genocide. Paris: United Nations Treaty Series.
  • van Bruinessen, M. (1994). Genocide in Kurdistan? The suppression of the Dersim rebellion in Turkey (1937–38) and the chemical war against the Iraqi Kurds (1988). In G. Andreopoulos (Ed.), Genocide: Conceptual and historical dimensions (pp. 141–170). Philadelphia: University of Pennsylvania Press.
  • International Criminal Court. (2015). Elements of Crimes. The Hague: ICC.