دوشنبه، آبان ۱۲، ۱۴۰۴

روشنیِ درون

 


روشنیِ درون

 

نه در آسمان،

نه در معبد و منبر،

که در سکوتِ دل می‌تابی،

ای حضورِ بی‌نام.

 

تو در تپشِ خونم روانی،

در گرمای نفس،

در نوری که بی‌صدا

از درونم می‌خیزد.

 

شفا را از خود می‌خواهم،

از همان شعله‌ی خاموش

که تویی در من.

 

استخوانهایم را از باور بساز،

از یقینِ نرمِ درونی،

نه از وعده‌ی دورِ آسمان.

 

رزق و روزی‌ام را

از دستان خویش برویان،

از کار و اندیشه،

از لبخند و صداقت.

 

برکت را در دلم بکار،

در نگاهم روشنایی بدم،

و در روحم قناعتی آرام.

 

از حسدِ چشمها و سایه‌ی خویش

در پناهِ نورت پناه می‌جویم.

 

خوابم را به سکوتی امن بدل کن،

چون دریایی بی‌باد،

و بیداری‌ام را

به بینشی که ببیند

حق را چنان‌که هست.

 

ای روشنیِ درون،

راه مرا به خودم بنما،

اگرچه برخلافِ میلِ من باشد.

 

زیرا تو منی،

و من،

نجوای توام.

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۴۰۴

تقلید

 


تقلید

 

در خاور زمین،

هر کوهی نام پیامبری دارد،

و هر دره‌ای، صدای تکرار است.

صدایی که نمی‌پرسد،

فقط می‌گوید: "آمین!"

 

آدمیان،

پشت سر سایه‌ها صف می‌بندند،

تا نور را نبینند.

 

از خاکی که با اندیشه زاده شد،

فرزندی سر برآورد،

اما به جای پرسش،

رِدا پوشید و منبر ساخت.

 

در روزی از تاریخ،

پیری با عمامە‌ای تاریک،

خواب هزارساله‌ی مردمی را

 از سرزمینی،

در   خاور زمین تعبیر کرد،

و نخبگان،

کتاب بستند،

تا دست بوس شوند.

 

اما کوهستانی در غرب،

خاموش نماند.

آنجا،

فریاد، از ایمان آگاه زاده شد،

و دشنە‌ی جهاد

در سینه‌ی پرسش نشست.

 

تقلید،

نام دیگرِ ترس است.

و تفکر،

نامِ تبعید.

روزی،

انسان باید از صفِ نمازِ سایه‌ها بیرون رود،

و قبله‌اش را در درون خویش بجوید.

 

ایمان،

اگر از ترس زاده شود،

فرزندِ جهل است.

اما اگر از دانستن سر برآورد،

چشمه‌ای‌ست که می‌شوید، نه می‌سوزاند.

 

خدای راستین،

در هیچ عمامە،

در هیچ منبر،

در هیچ شعار نمی‌گنجد.

او در سکوتِ پرسش ها نفس می‌کشد.

 

ای انسان!

به یاد آر،

پیش از آنکه پیامبری بیاید،

خدا در تو بود.

 

و هر بار که از خود می‌پرسیدی "چرا؟"،

فرشته‌ای درونت بال می‌گشود.

 

تقلید،

زندان اندیشه است،

اما شک،

کلیدی‌ست که در را به آزادی می‌گشاید.


شنبه، آبان ۱۰، ۱۴۰۴

ڕازی مێهرەبانی

 


ڕازی مێهرەبانی

 

ئەگەر کەسێک لات خۆشەویست،

 بۆت زۆر گرنگە،

هەستت وایە زۆر ئازیزە!

لە کانگای دڵ 

هەڵی بگرە،

بیشارەوە وەکو رازێک...

ژێر خاکی خە

وەک تاوانێک...

 

خەڵک!

بەرگەی  سۆزی زۆری تۆ ناگرن،

دڵیان  تنگە،

 زۆربچوکە.

 

گوێ گرێ تۆ، ئەی هاورێ!

ئیتر بەسە!؟

دڵ مەبەستە بە هەر کەسێک!

بە هرمستێک بیرکردنەوە،

کەوا ،خەڵک جوانی ئێژن،

دایدەبێژن ،

بۆ ئەوەی سەرنجی تۆ

بۆلای خۆیان رابکێشن...


بەڵام،

هاورێ!

لە ناخیاندا گێژاوێکە

لە ناو ژیانیان،زۆنگاوێکە

 

تەنها بەسە، بۆ یەکەم جار

 پێچەوانەی ،مەیلەکانیان رەفتار بکەیت

ئەوکاتە، دەردەکەوێت

 وەک خۆرەتاو،

خەندەو و ئاکاریان

دەبنە خەنجر،

بە ناختدا، رۆدەچن و...

دڵ دەگوشن

 

بەڵام، هاورێ!

ئاگادار بە...

خۆشت بوێن بە بێ دەنگی،

میهرەبان بە بە هێمنی،

وەک رووناکییەک...

کە دەکەوێتە سەر دیوارێک

بەبێ ئەوەی پرسیار بکات

سێبەرەکەی لە کام لایە.



این شعر، «راز مهربانی»، سفری‌ست میان احساس و آگاهی. شاعر از تجربه‌ای عمیق از انسان‌بودن سخن می‌گوید؛ جایی که عشق و مهربانی، هرچند زیبا و اصیل‌اند، اما در جهانی پر از سوء‌تفاهم و خودخواهی، باید پنهان شوند تا از آسیب در امان بمانند. انسانها در نگاه شاعر، اغلب در گفتار و اندیشه زیبا هستند، اما در عمل ناتوان از زیستنِ آن زیبایی‌اند. در پسِ هشدار شاعر، نوعی فلسفۀ زیستن در خاموشی و صداقت نهفته است: مهربان باش، اما بی‌ادعا؛ دوست بدار، اما بی‌هیاهو. در نهایت، شعر دعوتی‌ است به بلوغ روحی،به شناخت حد میان عشق و احتیاط، گفتار و کردار، و به احترام برای نوری که بی‌پرسش می‌تابد، بی‌آنکه بداند سایه‌اش از آن کیست.


سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۴۰۴

«خانه‌ای در تبعیدِ روح»

 


«خانه‌ای در تبعیدِ روح»

۱. کوچ

 

من از سرزمینی آمدم

که در آن، آزادی

به جرمِ تنفس، اعدام می‌شد.

از کوههایی که هنوز

بوی تیر و باروت می‌دادند،

و از کودکی که هرگز

فرصتِ روییدن نیافت.

 

در غربت،

آسمان آبی‌تر بود،

اما ابرهایش مرا نمی‌شناختند.

هر صبح،

با زبانِ دیگری لبخند می‌زدم،

و شبها، با زبانی بی‌نام، گریه می‌کردم.

 

در خواب،

همیشه به زبان مادری

به پرندگانِ مُرده سلام می‌کردم

پرندگانی که روزی

بر درختان پایینِ رودخانه آواز می‌خواندند.

 

۲. گفتوگو

 

روزی، زمینِ مادری‌ام در رؤیا گفت:

«فرزندم، چرا هنوز مرا می‌جویی؟

من در توام،

در رگهای تبعیدت،

در نفَسِ آخرِ هر واژه‌ات.»

 

گفتم:

اما خاکِ اینجا سرد است،

و ریشه‌هایم نمی‌رویند.

گفت:

ریشه، خاک نمی‌خواهد،

یاد می‌خواهد.

هرجا که یادِ عشق می‌کارد،

خاک از نو زنده می‌شود.

 

۳. معنا

 

اکنون می‌دانم:

خانه،

نه در مرزهاست،

نه در سنگ‌نوشته‌های وطن.

 

خانه،

جایی‌ست که انسان

در خود صلح می‌یابد.

 

من، در این تبعیدِ روح،

دیگر به جغرافیا بازنمی‌گردم؛

بلکه به معنا.

 

و اگر روزی

از این خاک بیگانه بروم،

می‌دانم

روح من، در هر جا که عشق بورزد،

خانه خواهد ساخت.


این شعر سفری‌ست از زخم تاریخی تا آگاهی فلسفی؛ روایتی از انسانی که در کودکی، شاهد ویرانی‌های جنگ ایران و عراق، بمباران شیمیایی سردشت و خاموشی پرندگان و طبیعتِ زادگاهش بوده است. او پناهنده‌ای‌ است که ناچار از وطن می‌گریزد، اما در غربت درمی‌یابد که تبعید تنها جغرافیایی نیست، بلکه در ژرفای روح ادامه دارد. در این شعر، کوچ استعاره‌ای از بریدنِ جسم است، گفت‌وگو با زمین مادری نشانه‌ای از جست‌وجوی ریشه در حافظه‌ی جمعی و زیستی، و رسیدن به معنا اوجِ درک فلسفی‌ست؛ جایی که شاعر می‌فهمد خانه، نه در خاک بلکه در صلح درونی و در پیوندِ ماندگارِ عشق و یاد است. در پس‌زمینه‌ی این سفر، صدای قربانیان جنگ و طبیعت مسمومِ سردشت طنین دارد نشانه‌ای از نسلی که هم کودکی و هم سرزمینش را از دست داد، اما از میان رنج، به بینشی می‌رسد که تبعید را به مسیرِ بازگشتِ درونی بدل می‌سازد.

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۴۰۴

پاییز

 

 

🍂  پاییز

 

رنگ بر چهره درختان نشست،

چون لبخندی از داناییِ فنا.

هر برگ، فلسفه‌ای‌ست که می‌گوید:

زیبایی نیز، باید فرو افتد تا بماند.

 

پاییز،

کتابِ زردِ هستی‌ست،

که هر ورقش،

ذکری‌ست از دگرزاییِ خاک و جان.

 

برگها، به نمازِ بازگشت می‌افتند،

تا در بسترِ خاک، دوباره بدرخشند.

هیچ رنگی نمی‌میرد ...

تنها جامه عوض می‌کند در کاروانِ بودن.

 

زمین،

رحمِ زمان است،

و هر فرو‌ریختن،

نویدِ بر‌خاستنی دیگر.

 

پس مگذار اندوهِ برگ‌ریزان دلت را بلرزاند؛

زیرا در هر افتادن،

آغازِ روییدنی دیگر است.

شنبه، آبان ۰۳، ۱۴۰۴

دانادون (چرخِ جان)

 

 


دانادون (چرخِ جان)

 

مرگ، خاموشی نیست،

تغییری‌ست در آهنگِ روح.

شب، تنها جامه‌ای دیگر بر تنِ روز است.

 

من نمی‌میرم،

تنم را می‌گذارم تا جانم دوباره بروید،

در قامتِ نسیمی،

یا در نگاهِ کودکی که تازه می‌خندد.

 

روح، آبِ زلالی‌ست از کوههای ازل،

که از سنگِ تیره می‌گذرد

و باز به چشمه‌ی نخست بازمی‌گردد.

 

دنیا، چرخِ بی‌پایانِ آمدن و رفتن است،

هر مرگ، پلی‌ست

برای زادنِ نوری تازه.

 

پس مرگ،

کفنی‌ست از رنگِ ناپیدا،

و دانادون،

بازگشتِ جان به سرچشمه‌ی خویش.

 

✨ در نگاه یارسان و ایزدی، مرگ تنها «پایانِ ظاهر» است.....

روح، چون پرنده‌ای، جامه‌ی کهنه را رها می‌کند تا در کالبدی نو، راهیِ سفرِ دیگر شود.

فلسفه زیستن

 



فلسفه زیستن

 

زندگی، نغمه‌ای‌ست میان بودن و شدن.

نه آغازش از ماست، نه پایانش،

اما معنا در گام‌های ماست.

 

سقراط گفت: بیدار شو، خودت را ببین.

مولانا گفت: عشق بورز، تا زنده شوی.

نیچه گفت: بیافرین، تا خودت خدا شوی.

و کامو زمزمه کرد: لبخند بزن، حتی در پوچی.

 

زندگی، نه پاسخ است و نه پرسش؛

راهی‌ست که در رفتن معنا می‌گیرد.

هر لحظه جرقه‌ای‌ست از بی‌پایان،

و ما، شعله‌های کوتاه در بادیم.

 

پس زیستن یعنی:

دوست داشتنِ راه،

آفریدن در رنج،

و گفتنِ «آری» به هر نفس.