پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۴۰۴

بازخوانی هستی‌شناسانه رباعیات خیام

 

 

عنوان مقاله:


بازخوانی هستی‌شناسانه رباعیات خیام: بررسی ردپای باورهای «یارسان» و فلسفه «دونادون» در اندیشه خیام نیشابوری


چکیده

حکیم عمر خیام، ریاضیدان، ستاره‌شناس و شاعر برجسته نیشابوری، همواره به‌عنوان متفکری معرفی شده است که افق اندیشه‌اش فراتر از چارچوب‌های دگماتیک مذهبی زمان خود بوده است. این پژوهش با رویکردی پدیدارشناسانه و تاریخی، می‌کوشد تا با تکیه بر بافت فکری و جمعیتی خراسان و نیشابور و نیز تحلیل محتوایی رباعیات، فرضیۀ هم‌سویی یا تأثیرپذیری اندیشه خیام از جهان‌بینی آیین «یارسان» (اهل حق) و تا حدی سنت‌های هم‌خانوادۀ آن همچون ایزدی را بررسی کند.

تمرکز مقاله بر دو محور است: نخست، مفهوم «تناسخ» در قالب «دونادون» (دون‌به‌دون/جامه‌به‌جامه شدن) که از ارکان اعتقادی یارسان دانسته شده است؛ و دوم، نوعی «وحدت‌گرایی هستی‌شناختی» در برابر دوگانه‌انگاری رایج ادیان ابراهیمی (خیر/شر، بهشت/دوزخ). براساس منابع پژوهشیِ مرتبط با یارسان و اهل حق، باور به «دون‌به‌دون» از اصول اساسی این آیین است و به معنای حرکت روح از بدنی به بدن دیگر و استمرار حیات در شکل‌های گوناگون تلقی می‌شود.

در این مقاله نشان داده می‌شود که برخی رباعیات خیام به‌ویژه رباعی «کوزه» حامل تصاویری از «حیات سیال» و بازگشتِ جوهر انسانی در قالب‌های مادی دیگر است؛ تصاویری که از سطح استعاره فراتر می‌روند و با فلسفۀ دونادون در یارسان هم‌خوانی عمیقی می‌یابند. در کنار این، نقد خیام بر دوگانه‌های کافر/مؤمن، خیر/شر و بهشت/دوزخ، و تأکید او بر وحدت و ابهام رازگونۀ هستی، با الهیات غیرثنوی و باطنی یارسان هم‌افق دیده می‌شود. در عین حال، مقاله با احتیاط تاریخی تأکید می‌کند که از نبود شواهد مستقیم نباید نتیجه گرفت خیام «یارسانی» بوده، بلکه مناسب‌تر است از نوعی هم‌گراییِ جهان‌بینانه در چارچوب سنت‌های باطنیِ ایرانیکردی سخن گفت.

کلیدواژه‌ها: عمر خیام، رباعیات، یارسان، اهل حق، دونادون، تناسخ، وحدت وجود، نیشابور، کُردهای خراسان


۱. مقدمه

نیشابور در سده‌های پنجم و ششم هجری، تنها یک مرکز علمی فارسی‌زبان نبود، بلکه در حکم چهارراهی از شبکه‌های سیاسی، قومی و فکری در ایران شرقی عمل می‌کرد. حضور جریان‌های گوناگون فکری از کلام اشعری و فلسفۀ مشایی تا تصوف و گرایش‌های باطنی و غالی این شهر را به محیطی مناسب برای تلاقی سنت‌های متنوع معرفتی بدل کرده بود.

در سوی دیگر ایران، در ناحیۀ زاگرس و به‌ویژه کرمانشاه، لُرستان و ایلام، آیین‌هایی مانند یارسان/اهل حق شکل گرفت که پژوهش‌های معاصر آن را دینی باطنی، سنکریتیک و عمدتاً کردی می‌دانند؛ دینی که در آن، باور به تجلیات مکرر الوهیت در قالب انسان و نیز باور به «تناسخ» یا «دون‌به‌دون» نقش محوری دارد.

فرضیۀ مرکزی این مقاله چنین است:

نگاه خیام به مرگ، زندگی و ساختار هستی، در بخش قابل توجهی از رباعیات منسوب به او، بیش از آن‌که با معادشناسی خطیِ رایج در کلام اسلامی (آغازپایانرستاخیز) هم‌سو باشد، به فلسفۀ چرخه‌وار «دونادون» و نوعی وحدت‌گرایی هستی‌شناختی نزدیک است که در آیین یارسان و سنت‌های هم‌خانوادۀ آن دیده می‌شود. این هم‌خوانی لزوماً به معنای وابستگی سازمانی یا اعتقادی نیست، بلکه می‌تواند نشانۀ اشتراک در یک افق عمیق‌تر از معنویت ایرانیکردی و بازماندۀ ادیان باستانی این جغرافیاست.


۲. بستر تاریخی و جمعیتی: نیشابور، خراسان و امکان تماس با سنت‌های زاگرسی

بررسی پیوند خیام با باورهای یارسانی، بدون توجه به بستر تاریخی و جمعیتی خراسان، ناقص خواهد بود.

مطالعات مردم‌شناختی جدید دربارۀ «کُردهای خراسان» نشان می‌دهد که حضور قبایل کُرد در شمال و شمال‌شرق خراسان (امروزه خراسان شمالی و رضوی) دست‌کم از عصر صفوی (قرن دهم و یازدهم هجری) به‌طور مستند ثبت شده است؛ جایی که شاهان صفوی گروه‌های بزرگی از کُردها را برای ایجاد کمربند دفاعی در برابر ازبک‌ها و ترکمن‌ها به خراسان کوچانیدند.

هرچند این موجِ مستندِ اسکان، چند قرن پس از زمانۀ خیام رخ داده است، اما نشان می‌دهد که خراسان در درازمدت یکی از مقاصد اصلی گسترش جمعیت‌های کُرد بوده است. به علاوه، ساختار ایلیِ قدرت در ایران از غزنویان تا سلجوقیان و پس از آن همواره بر جابه‌جایی قبایل و استفاده از نیروی نظامی آن‌ها متکی بوده است؛ از این رو نمی‌توان امکان حضور هسته‌های کوچک‌تری از قبایل لَک و لُر یا دیگر گروه‌های وابسته به فرهنگ زاگرسی را در خراسانِ پیشاصفوی به‌طور مطلق منتفی دانست، گرچه مستندات مستقیمِ آن اندک است.

در عین حال، برای بحث حاضر، ضروری نیست که حتماً خیام با جماعتی رسماً «یارسان» در نیشابور مواجه شده باشد؛ کافی است بپذیریم که در فضای کلّی فرهنگی ایران، نوعی میراث باطنی مشترک شامل باور به چرخش روح، تجلیات مکرر حقیقت، و دوگانه‌زدایی از خیر/شر در لایه‌های زیرین اندیشه دینی حضور داشته و از طریق شبکه‌های صوفیان، گدایان، قلندران و حکیمان در شهرهای مختلف جابه‌جا شده است. پژوهش‌هایی چون کارهای زیبا میرحسینی و فیلیپ کراین‌بروک نشان می‌دهند که یارسان بر بستری از سنت‌های کهنِ ایرانی و کردی، و در تعامل با تشیع غالی و تصوف شکل گرفته است؛ سنت‌هایی که در سطح بزرگ‌تری از «دین‌ورزی ایرانی» در سراسر کشور قابل ردگیری‌اند.

در نتیجه، از منظر روش‌شناختی، این مقاله نه به‌دنبال اثبات «یارسانی بودن» خیام، بلکه به‌دنبال نشان دادن هم‌افق بودنِ رباعیات او با برخی عناصر بنیادی الهیات یارسان است.


۳. فلسفۀ «دونادون» در یارسان و نسبت آن با هستی‌شناسی خیام

۳.۱. دونادون در آیین یارسان

در متون و پژوهش‌های مرتبط با اهل حق/یارسان، باور به «تناسخ» یا «دونادون» (Don-ba-Don، دون‌به‌دون؛ گاه با تعبیر «جامه‌به‌جامه شدن» به‌عنوان یکی از اصول اساسی این آیین معرفی می‌شود.

بر اساس این باور:

  • روح انسانی جوهری است جاودانه که در مسیر تکامل خود، بارها «بدن» عوض می‌کند؛
  • مرگ، پایان حیات نیست؛ بلکه صرفاً تغییر جامه و عبور از «دون»ی به «دون» دیگر است؛
  • این فرایند، با نظامی اخلاقی پیوند دارد: کیفیت دون‌های بعدی به سلوک و کنش‌های فرد در دون‌های پیشین مرتبط می‌شود؛
  • در عین حال، جهان در مجموع، یک پیکر زنده و در حال «شدن» است که اجزا و ارواح آن پیوسته در حال دگردیسی‌اند.

این نگاه، نوعی هستی‌شناسیِ سیّال و چرخه‌ای است که در آن، هیچ چیز نابود نمی‌شود؛ بلکه از صورتی به صورت دیگر درمی‌آید.

۳.۲. دونادون به‌مثابۀ افق فهم رباعیات خیام

اگر این چارچوب را به‌عنوان یک لنز تفسیری به کار بگیریم، برخی رباعیات خیام دیگر یک تصویر صرفاً شاعرانه از «گِل و کوزه» نیستند، بلکه می‌توانند به‌عنوان بازتابی از همان هستی‌شناسی سیّال و چرخه‌ای خوانده شوند. سنجش این هم‌خوانی، موضوع بخش بعدی مقاله است.


۴. فلسفۀ «دونادون» در آینه رباعیات خیام

۴.۱. رباعی «کوزه»: دگردیسیِ عاشق به ظرفِ بی‌جان

نخستین و صریح‌ترین رباعی در این زمینه، رباعی مشهور «کوزه» است:

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست

در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردنِ او می‌بینی

دستی‌ست که بر گردنِ یاری بوده‌ست

در این رباعی، خیام کاری فراتر از تشبیه انجام می‌دهد. او:

  • کوزه را نه صرفاً شیء، که بدنِ دوم (دونِ بعدی) یک عاشق می‌انگارد؛
  • دسته کوزه را بقایای دستِ انسانی می‌داند که روزگاری بر گردن یار می‌افتاده است؛
  • و بدین‌سان، می‌گوید جوهر آن عاشق در صورت تازه‌ای به حیات ادامه داده است.

در خوانش‌های رایج، این رباعی را گاه تنها «یادآور» مرگ و بی‌دوامی دنیا می‌دانند؛ اما اگر آن را در کنار آموزۀ دونادون قرار دهیم، معنایی عمیق‌تر آشکار می‌شود:

ماده، مقبره بی‌جان نیست؛ بلکه میدان تداوم حیات است.

پژوهش‌های متنی بر روی رباعیات و ترجمه‌های آن به زبان‌های اروپایی نشان داده‌اند که تصویر کوزه و گل در ذهن خیام، بارها به «خاکِ اجداد» و «تنِ پیشینیان» پیوند داده شده است؛ به‌گونه‌ای که چرخ کوزه‌گری، خاکِ بدن‌های پیشین را در قالب‌های تازه می‌ریزد. این خوانش با ایدۀ یارسانیِ «هیچ ذره‌ای گم نمی‌شود، فقط دون عوض می‌کند» نزدیکیِ چشمگیری دارد.

اگر در یارسان، دونادون یعنی «عوض شدن جامه»، در این رباعی، عاشق جامۀ انسانی را از تن درمی‌آورد و جامۀ کوزه را بر تن می‌کند؛ اما خاطره عشق (در قالب دسته کوزه) همچنان حضور دارد.

۴.۲. رباعیات خاک: «سر و چشم نازنین» زیر پا

نمونۀ دیگر، رباعی معروفی است که با مضمون «خاکِ زیر پا» شناخته می‌شود:

خاکی که به زیر پایِ تو خواهد بود

روزی سر و چشمِ نازنینی بوده‌ست

در اینجا نیز:

  • خاک زیر پایِ اکنون، بدنِ انسانیِ دیروز است؛
  • مرز میان انسان و طبیعت برداشته می‌شود؛
  • و جهان به شبکه‌ای از دگردیسی‌های پی‌درپی تبدیل می‌گردد.

این نگاه، از معادشناسیِ خطی که در آن بدن انسان در خاک می‌پوسد تا در روز رستاخیز یک‌باره زنده شود، فاصله دارد. در عوض، بدن به‌صورت «تدریجی و دائمی» در بدن‌های دیگر، گیاهان و اشیاء نمودار می‌شود. در سطح هستی‌شناسی، این یعنی:

«دقیقاً همین معنا در توصیف‌های یارسانیِ تناسخ نیز به چشم می‌خورد؛ جایی که زنجیرۀ مرگ و حیات، بخشی از پیمان الهی با انسان دانسته می‌شود و هر مرگ، آستانۀ تولدی دیگر است.

۴.۳. رباعی پیاله: پرسش از صانعِ قهّار یا خدایِ یارسانی؟

رباعی دیگری از خیام:

اجزای پیاله‌ای که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی‌دارد مست

چندین سر و پایِ نازنین از سر و دست

بر مهر که پیوست و به کین که شکست؟

در این رباعی، خیام پرسشی اخلاقیهستی‌شناختی طرح می‌کند:

  • پیاله از «سر و دست و پایِ نازنین» ساخته شده؛ یعنی از تن‌های انسانی؛
  • شکستن آن، نوعی بی‌حُرمت کردنِ حیاتِ متجسّد در این اندام‌هاست؛
  • پس آن‌که این اجزا را به «مِهر» به هم پیوند داده، چگونه روا می‌دارد که به «کین» شکسته شوند؟

این پرسش، نقد تصویرِ خدایی است که جهان را همچون صحنه‌ای از پاداش و کیفر اداره می‌کند؛ خدایی که می‌تواند بی‌محابا بشکند و بسوزاند. در مقابل، افقِ پیشنهادی رباعی، خدایی است که جهان را به مثابۀ فرایندِ تداوم و پیوستگی می‌بیند؛ شکستن بی‌دلیل پیاله، با چنین خدایی ناسازگار است.

در الهیات یارسان، خداوند (یار) خالق و حافظِ چرخه‌های وجود است و خیر و شرّ مطلقاً دو قطب متخاصم نیستند؛ بلکه در سطحی باطنی، تجلیات یک حقیقت‌اند. رباعی پیاله، اگر در این افق خوانده شود، می‌تواند بازتاب اعتراض خیام به تصویر قاضی‌وار و مجازات‌گر از خدا باشد و او را به خدایی نزدیک کند که بیشتر به «یار» می‌ماند تا به حاکم دادگاهِ اخروی.


۵. وحدت‌گرایی هستی‌شناختی خیام در برابر دوالیسم رایج

۵.۱. دوگانه‌زدایی از کافر/مؤمن، خیر/شر، بهشت/دوزخ

ادیان ابراهیمی دست‌کم در قرائت غالب کلامی بر بنیانی دوالیستی استوارند: خدا/شیطان، ایمان/کفر، بهشت/دوزخ، خیر/شر. در جهان‌بینی یارسان اما، دوگانگی‌ها در سطح ظاهر معنا دارند و در باطن، همگی در یک حقیقت واحد (یار) فانی‌اند.

خیام در چندین رباعی، مرز میان کفر و ایمان و نیز خیر/شر را به چالش می‌کشد. برای نمونه، در رباعیِ منسوب به او آمده است:

از کافر و دیندار نمانَد هیچ باز

چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

در این نگاه، دسته‌بندی‌های دینی نه واقعیتی مطلق، بلکه صورت‌هایی گذرا هستند. این هم‌سخنیِ شگفت خیام با غیرثنویت یارسانی، هنگامی پررنگ‌تر می‌شود که او، به‌جای تأکید بر فاصلۀ بهشت و دوزخ، بر ارزش «حال» و «زیست آگاهانه» انگشت می‌گذارد؛ رویکردی که با تأکید یارسان بر سلوک در همین جهان و در همین دون‌های متوالی قابل مقایسه است.

۵.۲. راز هستی و محدودیت عقل

در مقالۀ کلاسیک زیبا میرحسینی درباره اهل حق، تعبیر «جهانِ درونیِ حقیقت» در برابر «تاریخ بیرونی» مطرح می‌شود؛ یعنی برای فهم این سنت‌ها، باید پذیرفت که بخشی از حقیقت در حجاب می‌ماند و عقل تحلیلی به‌تنهایی برای گشودن آن کافی نیست.

خیام نیز در رباعی مشهور خود می‌گوید:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرفِ معما نه تو خوانی و نه من

هست از پسِ پرده گفت‌وگویِ من و تو

چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

این رباعی، به‌خوبی با فضای باطنی یارسان هم‌خوان است:

  • «اسرار ازل» همان سِرِّ باطنیِ هستی است؛
  • «و «نه تو مانی و نه من»، یادآور فنا در حقیقت واحد است.

به این ترتیب، خیام در سطحی هستی‌شناختی، در کنار یارسان می‌ایستد: هر دو، عقلِ رسمی و شریعتِ ظاهری را برای فهم حقیقت کافی نمی‌دانند و بر تجربه وجودی و درونی بودنِ راز تأکید می‌کنند.


۶. جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

این مقاله با تمرکز انحصاری بر خیام و رباعیات او، کوشید تا با بهره‌گیری از داده‌های پژوهشیِ مرتبط با آیین یارسان/اهل حق و مفهوم «دونادون»، ردپای یک جهان‌بینیِ هم‌افق با این سنت باطنی را در اندیشۀ شاعرِ نیشابوری بررسی کند. مهم‌ترین یافته‌ها را می‌توان چنین خلاصه کرد:

1.    رباعیات کوزه و خاک در دیوان خیام، اگر در پرتو مفهوم دونادون خوانده شوند، فراتر از تصویرهای صرفاً اخلاقی و عرفی، حامل ایده‌ای از «حیات سیال» و «دگردیسی جوهر انسانی» در قالب‌های گوناگون‌اند؛ ایده‌ای که با باور مرکزی یارسان به تناسخ (دون‌به‌دون) هم‌خوان است.

2.    نقد دوگانه‌های کافر/مؤمن، بهشت/دوزخ و خیر/شر در رباعیات خیام، او را به جهان‌بینی غیرثنوی یارسان نزدیک می‌کند؛ جهان‌بینی‌ای که در آن، خیر و شر در سطح نهایی در دل یک حقیقت واحد (یار) ادغام می‌شوند و داوری‌های ظاهری کنار می‌رود.

3.    تأکید خیام بر رازآلودگی هستی و محدودیت عقل تحلیلی، با دوگانه «حقیقت درونی/تاریخ بیرونی» در مطالعات اهل حق هم‌صداست و نشان می‌دهد که او نیز مانند سنت‌های باطنی، حقیقت را امری می‌داند که تنها در افق تجربهٔ وجودی گشوده می‌شود، نه صرفاً در چارچوب برهان‌های کلامی.

4.    از منظر تاریخیجمعیتی، اگرچه اسکان گستردۀ قبایل کُرد در خراسان عمدتاً مربوط به دوره صفوی و پس از آن است، اما ساختار سیّال شبکه‌های صوفیانه و باطنی در ایرانِ قرون وسطی، امکان رفت‌وآمد و انتقال مفاهیم مشترک میان زاگرس و خراسان را محتمل می‌سازد. با این حال، شواهد کنونی اجازه نمی‌دهند خیام را به‌طور قطعی «یارسانی» بنامیم؛ به‌جای آن، می‌توان از هم‌ریشگی و هم‌افقیِ معنوی سخن گفت.

بر این اساس، پیشنهاد این مقاله برای خوانشِ نو از خیام آن است که او را نه صرفاً «شکاک» یا «لذت‌گرا»،

بلکه به‌عنوان متفکری با جهان‌بینیِ سیّال، چرخه‌ای و وحدت‌گرا ببینیم؛ جهان‌بینی‌ای که در سطحی عمیق،

با فلسفۀ دونادون و الهیات باطنی یارسان هم‌نفس است، هرچند در قالب زبانی و فقهیِ رسمی اسلامِ خراسانی بیان شده است.

خوێندنەوەیەکی جیاواز بۆ چوارینەکانی خەیام


ناونیشانی بابەت: خوێندنەوەیەکی جیاواز بۆ چوارینەکانی خەیام: ئایا فەلسەفەی خەیام ڕەنگدانەوەی "دۆنادۆن" و یەکێتیی بوونی یارسان و ئێزدییە؟

پوختە

عومەری خەیام، بیرمەند و زانا و شاعیری گەورەی خوراسان، هەمیشە وەک کەسایەتییەک ناسراوە کە بیرکردنەوەکانی لە دەرەوەی چوارچێوەی باوی ئایینە فەرمییەکانی سەردەمی خۆی بووە. ئەم توێژینەوەیە هەوڵ دەدات لە ڕوانگەیەکی ئەنترۆپۆلۆژی و فەلسەفییەوە سەیری خەیام بکات، بە پشت بەستن بە شوێنی لەدایکبوونی (نیشابور) و بوونی پێکهاتە کوردییەکانی وەک کەڵهوڕ و لەک و لۆڕ لەو ناوچەیەدا، هەروەها شیکردنەوەی چوارینەکانی لە ڕوانگەی باوەڕی "تەناسخ" (دۆنادۆن) و ڕەتکردنەوەی دوالیزم. ئامانج ئەوەیە دەربخرێت کە ئایا خەیام لەژێر کاریگەریی ڕیشە فەلسەفییەکانی ئایینی یارسان و ئێزدیدا بووە؟

١. پێشەکی

نیشابور لە سەدەی یازدە و دوازدەدا، تەنها شارێکی فارسی نەبووە، بەڵکو مەڵبەندێکی گەورەی شارستانیەت بووە کە تێیدا نەتەوە و ئایینە جیاوازەکان پێکەوە ژیاون. بوونی کوردانی خوراسان (کە بەشێکیان لە هۆزەکانی کەڵهوڕ، زەنگەنە و لۆڕ پێکهاتوون) مێژوویەکی دێرینی هەیە. گریمانەی ئەم توێژینەوەیە ئەوەیە کە خەیام، وەک بیرمەندێکی ئازاد، کەوتووەتە ژێر کاریگەری ئەو باوەڕە دێرینانەی زاگرۆس کە لە خوراساندا بوونیان هەبووە، بەتایبەت ئەو باوەڕانەی کە جەخت لەسەر سووڕی ژیان و مەرگ دەکەنەوە بە شێوەیەک کە جیاوازە لە بەهەشت و دۆزەخی ئیسلامی.

٢. جوگرافیای باوەڕ: نیشابور و شوێنپێی یارسان

ئەگەرچی مێژوونووسانی فەرمی کەمتر باسیان کردووە، بەڵام بەڵگەکان ئاماژە بەوە دەکەن کە هۆزە کوردییەکان و پەیڕەوانی ئایینە "غولات"ـەکان (کە زۆرجار یارسان و عەلەوی وەک ئەوان هەژمار کراون) لە ناوچەی خوراسان بڵاو بوونەتەوە. ئایینی یارسان و ئێزدی کە هەڵگری میراتی ئایینە دێرینەکانی وەک میترایین، باوەڕیان بە "ڕەسەنایەتی جەوهەر" هەیە. ئەم ژینگە کولتوورییە تێکەڵە، دەکرێت سەرچاوەی ئیلهامی خەیام بووبێت بۆ تێپەڕاندنی دۆگمە ئاینییەکان.

٣. فەلسەفەی "دۆنادۆن" (تەناسخ) لە چوارینەکانی خەیامدا

یەکێک لە بنەما سەرەکییەکانی یارسان و ئێزدی، باوەڕبوونە بە "دۆنادۆن" (جەمە جەمە)، واتە گواستنەوەی ڕۆح یان جەوهەری بوون لە کالبدێکەوە بۆ کالبدێکی تر. خەیام لەم چوارینە بەناوبانگەدا بە ڕوونی ئاماژە بەم چەمکە دەکات:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سرِ زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست

واتە: ئەم گۆزەیە وەک من عاشقێکی زار و پەرێشان بووە، گیرۆدەی داوی پرچی یارێک بووە، ئەم دەسکەش کە لە گەردنی دەبینی، دەستێکە کە رۆژگارێک لە گەردنی یارێک ئاڵاوە.

لە ڕوانگەی ئیسلامی ئۆرسۆدۆکسەوە، جەستە دوای مردن دەبێتە خۆڵ و ڕۆح دەچێت بۆ بەرزەخ، بەڵام خەیام لێرەدا فەلسەفەیەکی "مەتریالیستی ڕۆحی" پێشکەش دەکات کە زۆر نزیکە لە فەلسەفەی یارسان. گۆزەکە (کەرەستەی ماددی) هەڵگری یادەوەری و ڕۆحی کەسێکە (عاشقێک). ئەمە ڕێک تەعبیرە لەوەی کە هیچ شتێک لەناوناچێت، بەڵکو "کراس دەگۆڕێت". لە ئایینی یارساندا، گەردوون بریتییە لە سووڕێکی بەردەوام، خەیامیش مردن وەک کۆتایی نابینێت، بەڵکو وەک گۆڕانی شێوە (Form) دەیبینێت.

٤. یەکێتیی بوون (Monism) بەرامبەر بە دوالیزم

ئایینە ئیبراهیمییەکان زۆرجار لەسەر بنەمای "دوالیزم" یان دووانەیی دامەزراون: (خێر و شەڕ، خودا و شەیتان، بەهەشت و دۆزەخ). بەڵام لە فەلسەفەی یارسان و ئێزدیدا، جۆرێک لە "وەحدەتل وجود" یان یەکێتیی بوون هەیە؛ شەیتان بوونی نییە وەک هێزێکی دژبەری خودا (بۆ نموونە مەلەک تاوس لە لای ئێزدییەکان پیرۆزە).

خەیام لە زۆربەی شیعرەکانیدا گاڵتە بەو دابەشکارییە دەکات (بەهەشت و دۆزەخ). ئەو پێی وایە هەموو شتێک بەشێکە لە یەک پرۆسەی گەردوونی.

کاتێک دەڵێت:

اجزای پیاله‌ای که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی‌دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست

بر مهر که پیوست و به کین که شکست؟

ئەم پرسیارکردنە فەلسەفییە لە "دروستکەر و تێکدەر"، ڕەتکردنەوەی ئەو خودایەیە کە سزادەرە. ئەمەش لەگەڵ خودای یارسان و ئێزدی یەکدەگرێتەوە کە خودایەکی سزادەر نین، بەڵکو سیستەمێکە بۆ تەواوکاری (تەکامول).

٥. ئەنجام

بە خوێندنەوەی وردی چوارینەکانی خەیام و بەراوردکردنیان لەگەڵ بنەماکانی ئایینی یارسان و ئێزدی (وەک دۆنادۆن و یەکێتیی بوون)، دەتوانین بگەینە ئەو ئەنجامەی کە ڕەنگە خەیام تەنها زانایەکی موسڵمانی یاخی نەبووبێت، بەڵکو هەڵگری میراتی فیکری دێرینی ناوچەی زاگرۆس و سەردەمی کۆن بووبێت. ئەو لە ڕێگەی شیعرەکانییەوە، باوەڕی بە "گەڕانەوەی جەوهەر" (تەناسخ) هێناوەتە زمان، کە ئەمەش بەڵگەیەکی بەهێزە بۆ نزیکیی دنیابینی خەیام لەگەڵ کوردی یارسان و ئێزدی، زیاتر لەوەی لەگەڵ شەریعەتی باوی سەردەمەکەی یەک بگرێتەوە.

مێتافیزیکی رووناکی؛ خوێندنەوەیەک بۆ پەیوەندی نێوان سهرەوەردی و ئایینەکانی ئێزیدی و یارسان

 


مێتافیزیکی رووناکی؛ خوێندنەوەیەک بۆ پەیوەندی نێوان سهرەوەردی و ئایینەکانی ئێزیدی و یارسان

پێشەکی
شەهابەدینی سهرەوەردی، ناسراو بە "شێخی ئیشراق"، یەکێکە لە گەورەترین فیلەسوفەکانی مێژووی ڕۆژهەڵات کە بناغەی فەلسەفەکەی لەسەر "رووناکی" (نور) داناوە. سهرەوەردی بە زیندووکردنەوەی حیکمەتی "خوسرەوانی" (حیکمەتی دێرینی ئێران و میدیاکان)، پردێکی دروستکرد لە نێوان عیرفانی ئیسلامی و باوەڕە دێرینەکانی ناوچەکە. کاتێک لە قوڵایی فەلسەفەی ئیشراق دەڕوانین، دەبینین کە چەمکی "نور" تەنها یەک تیۆری فەلسەفی نییە، بەڵکو هەمان ئەو جەوهەرەیە کە لە ئایینە کوردییەکانی وەک ئێزیدی و یارسان (ئەهلی حەق)دا پێگەیەکی پیرۆز و مەركەزی هەیە.

یەکەم: فەلسەفەی نور لای سهرەوەردی (حیکمەتی ئیشراق)

لە دیدگای سهرەوەردیدا، "بوون" (Existence) یەکسانە بە "رووناکی". بە بڕوای ئەو، خودا "نور الانوار"ە (رووناکی رووناکییەکان). ئەمە بەرزترین پلەی بوونە کە هیچ تاریکییەکی تێدا نییە.
سهرەوەردی جیهان بەسەر پلەبەندییەکی رووناکیدا دابەش دەکات:

1.    نور الانوار (خودا): سەرچاوەی هەموو بوونەکان.

2.    نورە دابەزیوەکان (فریشتەکان و عەقڵەکان): ئەمانە تیشکی خودان کە جیهان بەڕێوە دەبەن.

3.    بەرزەخ (تاریکی/ ماددە): ماددە خۆی لە خۆیدا مردوو و تاریکە، تەنها کاتێک دەبێتە خاوەن بوون کە رووناکی بەسەردا دەبارێت.

سهرەوەردی بە ئاشکرا دەڵێت کە ئەم زانستەی لە حەکیمە دێرینەکانی "فەهلەوی" (کە مەبەستی زەردەشتی و پێش زەردەشتییەکانە لە ناوچەی زاگرۆس و ئێران) وەرگرتووە.

دووەم: رووناکی لە ئایینی ئێزیدیدا

ئایینی ئێزیدی یەکێکە لەو ئایینانەی کە بە "میترایی" یان پەرستنی "خۆر و رووناکی" ناسراون. لێرەدا پەیوەندییەکە لەگەڵ سهرەوەردی زۆر بەهێز دەردەکەوێت:

1.    پیرۆزیی خۆر: ئێزیدییەکان لە کاتی نزا و پاڕانەوەدا روو دەکەنە خۆر (ڕۆژ). لای ئەوان خۆر خودا نییە، بەڵکو گەورەترین و پاکترین نیشانەی "نور"ی خودایە لەسەر زەوی. ئەمە ڕێک یەک دەگرێتەوە لەگەڵ چەمکی سهرەوەردی کە دەڵێت خۆر "سەرۆکی رووناکییەکانە" لە جیهانی ماددەدا.

2.    خودا وەک رووناکی: لە دەقە پیرۆزەکانی ئێزیدیدا (قەول و بەیت)، خودا (خوەدێ) وەک سەرچاوەی رووناکی وەسف دەکرێت. تاریکی نەبوونی رووناکییە و شەڕ لە نەبوونی مەعریفە و رووناکییەوە دێت.

3.    مەلەک تاوس: وەک فریشتەی هەرەبەرز، سیمبولەکەی زۆرجار پەیوەستە بە ئاگر و رووناکی. لە فەلسەفەی سهرەوەردیدا، ئەمە هاوتایە لەگەڵ پلەبەندی "ئەنوارە قاهیرەکان" (رووناکییە زاڵەکان) کە فەرمانڕەوایەتی گەردوون دەکەن.

سێیەم: رووناکی لە ئایینی یارسان (ئەهلی حەق)

لای یارسانییەکان، چەمکی "تەجەللا" (دەرکەوتن) زۆر گرنگە، کە ئەمەش ڕەگەکەی دەچێتەوە سەر "فەیز" یان دەرچوونی رووناکی لای سهرەوەردی:

1.    زاتی حەق وەک نور: لە کەلامی سەرەنجام و دەقە یارسانییەکاندا، زاتی حەق (سوڵتان سەهاک) زۆرجار وەک گەوهەرێکی نورانی وەسف دەکرێت. یارسانییەکان باوەڕیان وایە کە ڕۆحی مرۆڤ "زەڕەیەکە لەو نورە ئەزەلییە".

2.    حەوت تەن (هەفتەن): یارسانییەکان باوەڕیان بە حەوت فریشتە یان حەوت پیر هەیە کە یارمەتیدەری سوڵتانن. ئەمە زۆر لەو سیستەمە دەچێت کە سهرەوەردی باسی دەکات؛ کە چۆن لە "نور الانوار"ەوە، رووناکییە بچووکترەکان (فریشتەکان) دروست دەبن و جیهان بەڕێوە دەبەن.

3.    عیرفانی ناوەکی: یارسانییەکان جەخت لەسەر "رووناکی دڵ" دەکەنەوە. سهرەوەردیش دەڵێت مرۆڤ تەنها بە عەقڵ ناگاتە ڕاستی، بەڵکو دەبێت دڵی "رووناک" بێتەوە (کەشف و شهود).

چوارەم: خاڵی بەیەکگەیشتن (گرێدانەکە)

ئەوەی سهرەوەردی وەک فەلسەفە دایڕشتووە، لە ڕاستیدا هەمان ئەو میراتە رۆحییە دێرینەی گەلانی زاگرۆسە کە لە ئێزیدی و یارساندا پارێزراوە. خاڵە هاوبەشەکان ئەمانەن:

  • سەرچاوەی هاوبەش: هەردوو لایان (سهرەوەردی و ئایینە کوردییەکان) دەگەڕێنەوە بۆ جیهانبینییەکی دێرین کە تێیدا "رووناکی" هێمای چاکە، بوون، و مەعریفەیە، و "تاریکی" هێمای نەبوون و جەهلە.
  • پلەبەندی فریشتەکان: لە سهرەوەردیدا "ئەمشاسپەندان" (فریشتەکانی زەردەشتی) دەبنە "رووناکییە ئەقڵییەکان". لە ئێزیدی و یارساندا دەبنە "حەوت نهێنییەکە" (هەفت سر) یان حەوت فریشتەکە.
  • رزگاربوون لە ڕێگەی رووناکییەوە: لای سهرەوەردی، ئامانجی مرۆڤ ئەوەیە لە تاریکی ماددە دەرچێت و بگەرێتەوە بۆ جیهانی رووناکی. لە ئێزیدی و یارسانیشدا، ئامانجی مرۆڤ گەیشتنە بە پاکی و حەقیقەت (کە بە نور وەسف دەکرێت) و رزگاربوون لە سوڕی ژیان و مردن (لەم ڕووەوە لە دۆنادرۆنی یارسان نزیک دەبێتەوە).

دەرەنجام

دەتوانین بڵێین سهرەوەردی "زمانە فەلسەفییەکەی" هەمان ئەو باوەڕانەیە کە لە ئێزیدی و یارساندا بە شێوەی "میزۆلۆژی و ئایینی" ماونەتەوە. سهرەوەردی هەوڵیدا بە بەڵگە و لۆژیک ئەوە بسەلمێنێت کە پیرەکانی یارسان و شێخەکانی ئێزیدی لە ڕێوڕەسمەکانیاندا هەستی پێ دەکەن: کە خودا رووناکییەکە لە سەرووی هەموو رووناکییەکانەوە، و گەردوون بریتییە لە سەمای تیشکەکان بەرەو ئەو سەرچاوە ئەزەلییە.

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۴۰۴

پەناگەیەک لە تاراوگەی ڕۆح

 


پەناگەیەک لە تاراوگەی ڕۆح

١. کۆچ

من لە وڵاتێکەوە دێم

لەوێ ئازادی

لەبەر تاوانی هەناسەدان، لە سێدارە دەدرا.

لەو شاخانەوە دێم

کە هێشتا بۆنی فیشەک و بارووتیان لێ دەچۆڕێ،

لەو منداڵییەی

کە هەرگیز دەرفەتی پشکوتنی نەبوو.

لە تاراوگە،

ئاسمان شینتر بوو،

بەڵام هەورەکانی نەیاندەناسیم.

هەر بەیانییەک،

بە زمانێکی دی پێدەکەنیم،

شەوانیش، بە زمانێکی بێ‌ناو دەگریام.

لە خەوندا،

هەمیشە بە زمانی دایک

سڵاوم لە باڵندە کوژراوەکان دەکرد-

ئەو باڵندانەی ڕۆژگارێک

لەسەر درەختەکانی خوار ڕووبارەکە دەیانچریکاند.

٢. گفتوگۆ

ڕۆژێک، خاکی دایکم، هاتە خەونم و وتی:

"ڕۆڵە! بۆچی هێشتا بە شوێنمدا وێڵی؟

من لە ناو تۆدام،

لە خوێنبەری تاراوگەتدا،

لە هەناسەی کۆتایی هەر وشەیەکتدا."

وتم:

دایە! خاکی ئێرە ساردە، سارد

لێرە ڕیشەکانم ناڕوێن.

وتی:

"ڕیشە... خاکی ناوێ،

(یاد)ی دەوێ!

لە هەر کوێیەک (یاد) تۆوی ئەوین بچێنێ،

خاک لەوێ، سەرلەنوێ زیندوو دەبێتەوە."

٣. مانا

ئێستا دەزانم:

نیشتمان،

نە لە سنوورەکانە،

نە لە نەخشە و بەردنووسەکان.

نیشتمان،

تەنیا ئەو شوێنەیە

کە مرۆڤ لە ناخی خۆیدا، ئاشتی دەدۆزێتەوە.

من، لەم تاراوگەی ڕۆحەدا،

ئیتر ناگەڕێمەوە بۆ جوگرافیا؛

دەگەڕێمەوە بۆ "مانا".

ئەگەر ڕۆژێکیش

لەم خاکە نامۆیە بڕۆم،

دڵنیام...

ڕۆحی من، لە هەر کوێیەک ئەویندار بێ،

لەوێ... بۆ خۆی وڵاتێک ساز دەکات.