جهانبینی نوری در اندیشه شهابالدین
سهروردی و بدیعالزمان سعید نرسی
بازتاب روح زاگرس و تجربه تاریخی
کُرد در دو افق زمانی متفاوت
چکیده
شهابالدین سهروردی و بدیعالزمان سعید نرسی، دو متفکر برجسته کُردتبار،
هرچند در دو بستر تاریخی و معرفتی کاملاً متفاوت زیستهاند، اما در بنیانهای جهانبینی
خود اشتراکات عمیق و معناداری دارند. این پژوهش با رویکردی تطبیقی ـ تحلیلی میکوشد
نشان دهد که چگونه «نور» بهعنوان مفهوم محوری در فلسفه اشراق سهروردی و در رسائل النور
نرسی، نهتنها یک اصل معرفتی یا الهیاتی، بلکه بازتابی از یک تجربه تاریخی ـ فرهنگی
مشترک است که ریشه در جغرافیا، زیستبوم و حافظه تاریخی جامعه کُرد و بهویژه حوزه
زاگرس دارد. فرض اصلی این مقاله آن است که جهانبینی نوری این دو متفکر را میتوان
صورتبندیهای متفاوت اما همریشه یک افق معنوی دانست که در مکان و زمانهای متفاوت
به زبانهای فلسفی و ایمانی متفاوتی بیان شده است.
۱. مقدمه:
مسئله جهانبینی و زمینه فرهنگی
مطالعه اندیشه فلسفی و دینی بدون توجه به زمینه فرهنگی و تاریخی آن، اغلب
به تقلیلگرایی مفهومی میانجامد. متفکران بزرگ، صرفاً تولیدکنندگان نظامهای انتزاعی
نیستند، بلکه سخنگویان یک افق وجودی خاصاند. در این چارچوب، سهروردی (قرن ششم هجری)
و بدیعالزمان نرسی (قرن چهاردهم هجری) را میتوان نمایندگان دو صورت از یک افق معنوی
دانست که از دل تجربه زیسته کُردی و جغرافیای زاگرس سربرآورده است؛ افقی که در آن،
جهان نه بهمثابه مادهای صامت، بلکه بهعنوان ساحتی معنادار و روشن فهم میشود.
۲. نور
بهمثابه اصل هستیشناختی و الهیاتی
در فلسفه اشراق، «نور» بنیادیترین مفهوم هستیشناختی است. سهروردی با
طرح نظریه «نوریالانوار»، هستی را بهصورت مراتبی از شدت و ضعف نور تبیین میکند.
در این نظام، وجود و ظهور یکیاند و هرچه بهره موجود از نور بیشتر باشد، مرتبه وجودی
آن والاتر است. ماده در این چارچوب، نه نفیشده، بلکه پایینترین مرتبه نور محسوب میشود.
در مقابل، بدیعالزمان نرسی مفهوم نور را در چارچوبی قرآنی و الهیاتی
بازتعریف میکند. در رسائل النور، نور بیش از آنکه یک مقوله انتزاعی هستیشناختی باشد،
حقیقتی وجودی ـ ایمانی است که عقل، قلب و وجدان انسان را روشن میسازد. با این حال،
شباهت بنیادین در اینجاست که هر دو متفکر، نور را اصل معنابخش جهان میدانند و با
هرگونه تفسیر صرفاً مادی و مکانیکی از هستی به مخالفت برمیخیزند.
۳. معرفتشناسی:
اشراق، وجدان و تجربه درونی
از منظر معرفتشناختی، سهروردی علم حقیقی را «علم حضوری» میداند؛ دانشی
که حاصل اشراق و حضور نفس در برابر حقیقت است، نه صرفاً نتیجه
استدلال مفهومی. عقل استدلالی در این نظام جایگاه دارد، اما
کفایت نمیکند.
نرسی نیز، در مواجهه با بحران شکاکیت و مادیگرایی دوران مدرن، بر محدودیت
عقل مجرد تأکید میکند و وجدان، قلب و ایمان را ارکان اساسی معرفت میداند. این تأکید
مشترک بر تجربه درونی و شهود معنوی را میتوان بازتاب یک سنت فکری دانست که در آن،
حقیقت امری زیستشده است، نه صرفاً مفهومی.
۴. انسان،
رنج تاریخی و افق تعالی
در هر دو اندیشه، انسان موجودی دوساحتی است: از یکسو درگیر مادیت و رنج،
و از سوی دیگر دارای قابلیت تعالی و بازگشت به ساحت نور. این تصویر از انسان، بهطور
معناداری با تجربهتاریخی جامعه کُرد همخوان است؛ جامعهای که همواره میان فشارهای
سیاسی ـ تاریخی و آرمانهای معنوی و اخلاقی زیسته است.
سهروردی این بازگشت را در قالب صعود نفس به عالم انوار تبیین میکند و
نرسی آن را در چارچوب ایمان، صبر و معنابخشی به رنج تاریخی صورتبندی مینماید. تفاوت
در زبان است، نه در افق نهایی.
۵. زاگرس
بهمثابه افق خاموش فلسفی
زاگرس در این پژوهش نه صرفاً یک منطقهجغرافیایی، بلکه یک «افق معنایی»
تلقی میشود. زیست در کوهستان، تجربه بقا، مقاومت، خلوت و نزدیکی به طبیعت، نوع خاصی
از جهانبینی را پرورش داده است که در آن، بلندی، نور، پایداری و معنا نقش محوری دارند.
سهروردی و نرسی را میتوان دو تبلور تاریخی این افق دانست: یکی در قالب فلسفه اشراقی
و دیگری در صورت یک الهیات ایمانیِ معاصر.
نتیجهگیری
مقایسه جهانبینی شهابالدین سهروردی و بدیعالزمان سعید نرسی نشان میدهد
که علیرغم تفاوتهای روششناختی و زبانی، هر دو متفکر در یک بنیان مشترک سهیماند:
فهم نوری از هستی، تأکید بر معرفت درونی، و نگاه معنادار به جهان و انسان. این بنیان
مشترک را میتوان بازتاب یک تجربهتاریخی ـ فرهنگی دانست که در بستر زاگرس و در حافظه
جمعی کُرد شکل گرفته و در دو دوره متفاوت، دو صورتبندی فکری متمایز اما همریشه یافته
است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر